اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٩ - ٦ آخرين خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله
٢٥٣. المعجم الكبير- به نقل از يزيد بن حيّان-: نزد زيد بن ارقم رفتيم و گفتيم: تو خير ديدهاى؛ صحابىِ پيامبر خدا بودهاى و پشت سر او نماز خواندهاى.
زيد گفت: من خير ديدهام و مىترسم كه براى شرّى، مرگم به تأخير افتاده باشد. آنچه برايتان گفتم، بپذيريد و آنچه را كه در بارهاش خاموش ماندم، رها كنيد. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در وادىاى ميان مكّه و مدينه برخاست و برايمان سخنرانى كرد. سپس فرمود: «من هم يك بشرم و به زودى فرا خوانده مىشوم و بايد از ميان شما بروم. دو چيز در ميانتان بر جاى مىگذارم: يكى كتاب خدا كه رشته [اتّصال به] خدا، در آن است. هر كه از آن پيروى كند، بر راه راست است و هر كه آن را رها كند، در گمراهى است. و [دوم،] اهل بيتم. خدا را در باره اهل بيتم به شما يادآور مىشوم» و اين جمله را سه بار فرمود.
گفتيم: آيا همسران ايشان هم از اهل بيت ايشان اند؟ [زيد] گفت: نه. زن، گاهى دورانى از روزگار را با مردى ازدواج مىكند، و بعد، آن مرد، او را طلاق مىدهد، و او به خانه پدر و مادرش باز مىگردد.
٦. آخرين خطبه پيامبر صلى الله عليه و آله
٢٥٤. الأمالى، مفيد- به نقل از معروف بن خرّبوذ-: از ابو عبيد اللَّه (غلامِ آزاد شده عبّاس) شنيدم كه براى امام باقر عليه السلام نقل مىكرد و مىگفت: از ابو سعيد خُدرى شنيدم كه مىگويد: آخرين خطبهاى كه پيامبر خدا، براى ما خواند، خطبهاى بود كه در بيمارى موتش براى ما خواند.
ايشان در حالى كه به دست على بن ابى طالب عليه السلام و خادمهاش ميمونه تكيه داده بود، بيرون آمد و بر منبر نشست. سپس فرمود: «اى مردم! من در ميان شما، دو چيز گرانسنگ بر جاى مىگذارم» و ساكت شد.
مردى برخاست و گفت: اى پيامبر خدا! اين دو چيز گرانسنگ چيست؟
پيامبر صلى الله عليه و آله چنان خشمگين شد كه رنگ رخسارش سرخ شد. سپس آرام گرفت و فرمود: «من اين را نگفتم، جز آن كه مىخواستم شما را از آن دو خبر دهم؛ امّا نفسم تنگ آمد و نتوانستم. يكى از آن دو، ريسمانى است كه يك سوى آن در دست خداست و سوى ديگرش در دست شما. شما در باره آن، چنين و چنان مىكنيد. اين ريسمان، همان قرآن است. و گرانسنگ كوچكتر، اهل بيت من اند».