اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٦٧ - فصل هشتم رفتار اهل بيت با خدمت گزاران
گمارديد كه بر آنها دشوار است، شما هم با آنها در آن كار، شركت جوييد». پدرم هر گاه به آنان دستورى مىداد، به آنها مىفرمود: «همچنان استوار باشيد». پس مىآمد و بديشان مىنگريست و اگر كارْ سنگين بود، مىفرمود: «بسم اللَّه» و همراه آنان كار مىكرد و اگر كار سبك بود، آنها را به حال خود مىگذاشت.
٧٨٦. الكافى- به نقل از حفص بن ابى عايشه-: امام صادق عليه السلام غلامش را براى انجام كارى فرستاد و غلام دير كرد. امام عليه السلام چون تأخير او را ديد، در پىِ او رفت و او را خوابيده يافت. امام عليه السلام نزديكِ سر او نشست و او را باد زد تا غلام بيدار شد. امام عليه السلام به او فرمود: «فلانى! به خدا سوگند، تو را نرسد كه شب و روز بخوابى. شب، از آنِ توست و روز تو، از آنِ ما».
٧٨٧. العدد القويّة: روايت شده است كه سفيانِ ثورى بر امام صادق عليه السلام وارد شد و رخسارِ ايشان را دگرگونه يافت. دليل آن را جويا شد.
امام فرمود: «آنها را از اين كه بالاى بام بروند، نهى كرده بودم؛ ولى هنگام ورود ديدم كنيزى از كنيزكان من كه يكى از فرزندان مرا پرورش مىدهد، از نردبان بالا مىرود، در حالى كه كودك را هم در آغوش دارد. همين كه مرا ديد، به لرزه افتاد و سر در گم شد و كودك به زمين افتاد و مُرد. دگرگونىِ رخسارم نه به سبب مرگ كودك، بلكه به سبب رعبى است كه آن كنيز را فرا گرفت».
امام عليه السلام پيش از آن، دو بار به آن كنيز فرموده بود: «تو در راه خدا آزادى و هيچ باكى بر تو نيست».
٧٨٨. عيون أخبار الرضا عليه السلام- به نقل از ياسر خادم-: امام رضا عليه السلام هر گاه تنها مىشد، اطرافيان و خدمتكارانِ خُرد و كلان خود را گرد مىآورْد و با آنها سخن مىگفت و همدمشان مىشد و سرگرمشان مىكرد و هر گاه بر سر سفره مىنشست، هيچ كوچك و