اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٢٧ - ٤/ ٦ حجّ اهل بيت (عليهم السلام)
٧٣٣. صفة الصفوة- به نقل از افلح، غلام امام باقر عليه السلام-: با امام باقر عليه السلام به حج رفتيم. چون امام عليه السلام به مسجد الحرام وارد شد و به خانه خدا نگريست، گريست تا صداى گريهاش بلند شد. گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد! اگر ممكن است، صداى خود را پايين بياور كه مردم به تو مىنگرند.
فرمود: «اى افلح، واى بر تو! چرا گريه نكنم؟ شايد كه خدا با رحمت خود به من بنگرد و نزد او رستگارى يابم». سپس خانه خدا را طواف كرد و نزد مقام نماز خواند و هنگامى كه سر از سجده برداشت، جايگاهش از اشك، خيس شده بود.
٧٣٤. الإقبال- به نقل از قاسم بن حسين نيشابورى-: امام باقر عليه السلام را ديدم كه هنگام ايستادن در موقف، دو دستش را دراز كرد و همچنان دو دست او دراز بود تا ازببب موقف بيرون آمد. من هيچ كس را در اين كار، از او تواناتر نديدم.
٧٣٥. الخصال- به نقل از مالك بن انس-: من بر امام صادق، جعفر بن محمّد عليه السلام، وارد مىشدم و ايشان براى من پشتى مىآورد و به من زياد احترام مىنمود و مىفرمود: «اى مالك! من تو را دوست دارم». من شاد مىشدم و خداى را بر آن، سپاس مىگزاردم.
امام عليه السلام از يكى از اين سه حالت بيرون نبود: يا روزه بود، يا به عبادت ايستاده بود و يا ذكر مىگفت. ايشان از بزرگترين عابدان و زاهدانى بود كه از خداوند عز و جل مىهراسند. او فراوان حديث مىگفت و خوشمجلس و پر فايده بود. هر گاه مىفرمود: «پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود»، رنگ پوستش يك بار، سبز و بار ديگر چنان زرد مىشد كه هر كه او را مىشناخت، ديگر چهرهاش را به جا نمىآورْد.
سالى در خدمت ايشان حج گزاردم. هنگام احرام چون بر مركبش سوار شد، هر گاه كه آهنگ گفتن لبّيك مىكرد، صدا از حلقومش بيرون نمىآمد و نزديك بود از مركب به زير افتد. گفتم: بگو، اى فرزند پيامبر خدا! تو ناگزير، بايد لبّيك بگويى.
امام عليه السلام فرمود: «اى فرزند ابى عامر! من چگونه جسارت كنم و بگويم:" لبّيك، اللّهمّ لبّيك (چَشم! خدايا چشم)"، در حالى كه مىهراسم خداوند بفرمايد: لا لبّيك و لا سَعدَيك (نه چَشم گفتنت را مىخواهم و نه خدمتت را)».