اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠١١ - فصل پنجم ستم هاى رفته بر اهل بيت
سفيان براى گرفتن تأييد به جَناب بن نِسطاس نگاه كرد. جناب گفت: آرى، او عيسى بن زيد است.
سفيان از جا پريد و رو به روى عيسى نشست و با او معانقه كرد و به شدّت گريست و از جواب ردّى كه به او داده بود، پوزش خواست. سپس در همان حال كه مىگريست، جواب سؤال او را داد و آن گاه رو به ما كرد و گفت: علاقه به فرزندان فاطمه و ناراحتى از رعب و وحشت و كشتار و آوارگىاى كه بر سر آنان آمده است، هر كس را كه ذرّهاى ايمان در قلبش باشد، به گريه مىاندازد. سپس به عيسى گفت: پدرم فدايت باد! برخيز و خودت را مخفى كن تا از اينها گزندى به تو نرسد.
ما برخاستيم و پراكنده شديم.
١٢٣٤. مقاتل الطالبيّين- به نقل از على بن جعفر احمر-: پدرم برايم نقل كرد كه: من و عيسى بن زيد و حسن و على، دو فرزند صالح بن حى، و اسرائيل بن يونس بن ابى اسحاق و جَناب بن نِسطاس، با گروهى از زيديّه، در يكى از خانههاى كوفه جمع مىشديم. يك نفر سخنچين، موضوع گردهمايى ما را به مهدى [عبّاسى]، گزارش داد و نشانىهاى آن منزل را برايش ذكر كرد. مهدى به كارگزار خود در كوفه نوشت كه براى ما كمين بگذارد و همين كه خبردار شد ما جمع شدهايم، خانه را محاصره و ما را دستگير كند و نزد او بفرستد.
شبى در آن خانه جمع شديم. خبر به كارگزار كوفه رسيد. به ما حمله كرد. افرادى كه بر بام خانه بودند، اعلام خطر كردند. افراد، پراكنده شدند و همه آنها نجات يافتند، بجز من. كارگزار، مرا دستگير كرد و نزد مهدى فرستاد. وقتى مرا به حضور او بردند و چشمش به من افتاد، مرا فحش مادر داد و گفت: اى مادر به خطا! تو با عيسى بن زيد جلسه تشكيل مىدهى و او را به قيام عليه من تشويق مىكنى و مردم را به سوى او فرا مىخوانى؟!
گفتم: اى مرد! از خدا شرم نمىكنى؟! از خدا پروا نمىكنى و از او نمىترسى كه به زنان پاكدامن، دشنام مىدهى و آنها را به فاحشگى متّهم مىسازى، در حالى كه دين تو و مقام و منصبى كه دارى، اقتضا مىكند كه اگر شنيدى شخصِ نادانى، چنين ناسزهايى به