اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٠٧ - فصل پنجم ستم هاى رفته بر اهل بيت
مىكند. او از سقّايى بر گشته و شترش را مىراند و با هر قدمى كه بر مىدارد و مىگذارد، ذكر خداى عز و جل مىگويد و اشكهايش جارى است. برخيز و به او سلام كن و با وى معانقه نما. او همچون يك جانور صحرايى از تو خواهد رميد؛ امّا تو خودت را به او معرّفى كن و نسبتت را برايش باز گو. در اين صورت آرام مىگيرد و مدّتها با تو سخن مىگويد و در باره همه ما از تو مىپرسد و تو را از اوضاع و احوالِ خودش آگاه مىسازد. از نشستن با تو خسته نمىشود؛ امّا تو زياد مزاحمش نشو و با او خداحافظى كن. از تو خواهش خواهد كرد كه ديگر به سراغش نروى و تو به اين دستور او عمل كن؛ زيرا اگر دوباره نزدش بروى، خودش را از تو پنهان مىكند و از تو مىگريزد و محلّ سكونت خود را تغيير مىدهد و اين كار، موجب رنج و زحمت او مىشود.
من گفتم: دستور شما را به كار مىبندم. آن گاه پدرم مرا عازم كوفه كرد و من خداحافظى كردم و به راه افتادم.
چون وارد كوفه شدم، نزديك غروب به كوچه بنى حَى رفتم و ابتدا درِ منزلى را كه پدرم برايم توصيف كرده بود، شناسايى كردم و بيرون از كوچه نشستم. آفتاب كه غروب كرد، ديدم شتر خود را مىراند و مىآيد. او همان گونه بود كه پدرم براى من توصيف كرده بود. هر قدمى كه بر مىداشت و مىگذاشت، لبانش به ذكر خدا مىجنبيد و اشكهاى او در ديدگانش مىگشت و گاهى قطراتى از آن به زمين مىريخت. من برخاستم و او را در آغوش كشيدم؛ امّا او مانند يك جانور صحرايى كه از انسان وحشت مىكند، از من وحشت كرد. گفتم: عمو جان! من يحيى بن حسين بن زيد، برادرزاده شما هستم.
در اين وقت، مرا بغل كرد و آن قدر گريست كه گفتم مُرد. سپس شترش را خواباند و در كنار من نشست و در باره يكايك مردان و زنان و كودكان خانوادهاش پرسيد و من اوضاع و احوال آنها را برايش شرح مىدادم و او مىگريست. سپس گفت: فرزندم! من با اين شتر، آب مىكشم و از درآمد آن، مزد شتر را به صاحبش مىدهم و با بقيّه آن، امرار معاش مىكنم. گاهى اوقات، مانعى پيش مىآيد كه نمىتوانم آبكشى كنم. از اين رو، به صحرا- يعنى پشت كوفه- مىروم و از سبزىهايى كه مردم دور مىريزند، بر مىدارم و رفع گرسنگى مىكنم. من با دختر اين مرد، ازدواج كردم و او هنوز هم نمىداند من