اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٠٥ - فصل پنجم ستم هاى رفته بر اهل بيت
ابو جعفر (منصور دوانيقى) آوردند. او به محمّد بن ابراهيم بن حسن، نگاهى كرد و گفت: ديباجِ اصفر،[١٩٤٢] تويى؟
گفت: آرى.
منصور گفت: به خدا سوگند، تو را به چنان وضعى مىكشم كه تا كنون هيچ يك از افراد خاندانت را چنان نكشته باشم.
سپس دستور داد ستونى را شكاف دادند و او را زندهزنده داخل آن كردند و رويش را بستند.
١٢٣٠. مقاتل الطالبيّين- به نقل از محمّد بن اسماعيل-: از جدّم موسى بن عبد اللَّه شنيدم كه مىگفت: در سياهچالى زندانى شديم، به طورى كه وقتهاى نماز را تنها از طريق جزءهايى كه على بن حسن بن حسن بن حسن قرائت مىكرد، تشخيص مىداديم.
١٢٣١. مقاتل الطالبيّين- به نقل از موسى بن عبد اللَّه بن موسى-: على بن حسن، در زندانِ ابو جعفر (منصور دَوانيقى) در حال سجده از دنيا رفت. عبد اللَّه گفت: برادرزادهام را بيدار كنيد؛ چون فكر مىكنم در حال سجده خوابش برده است. امّا چون او را تكان دادند، ديدند از دنيا رفته است.
عبد اللَّه گفت: خدا از تو خشنود بادا! من مىدانستم تو بيم آن دارى كه در اين جا بميرى.
١٢٣٢. مقاتل الطالبيّين- به نقل از محمّد بن منصور مرادى-: يحيى بن حسين بن زيد گفت: به پدرم گفتم: پدر جان! من دوست دارم عمويم عيسى بن زيد را ببينم؛ زيرا براى فردى چون من، زشت است كه چنان پيرى از بزرگان خود را ملاقات نكند.
پدرم مدّتى مرا از اين كار باز مىداشت و مىگفت: چنين ملاقاتى بر او سنگين مىآيد و مىترسم چون دوست ندارد تو او را ديدار كنى، منزل خود را به جاى ديگر منتقل كند و تو با اين كار، موجب ناراحتى و زحمت او شوى.
من همچنان با پدرم مدارا و مهربانى مىكردم، تا اين كه سرانجام به اين كار، رضايت داد و اسباب سفر مرا به كوفه فراهم كرد و به من گفت: چون به كوفه رسيدى، سراغ محلّه «بنى حَى» را بگير و وقتى آن جا را به تو نشان دادند، به فلان كوچه برو. در ميانه كوچه، منزلى خواهى ديد كه درِ آن، چنين و چنان است. آن در را نشانى كن و دور از آن منزل، در ابتداى كوچه بنشين. هنگام غروب آفتاب، مردى به طرف تو خواهد آمد ميانسال و بلندقامت و داراى چهرهاى باريك و كشيده. بر پيشانىاش اثر سجده است و جبّهاى پشمى به تن دارد و با شتر خود، سقّايى
[١٩٤٢]. ديباج اصفر: ديباى زرد( كنايه از زيبايى). اين، لقب مشهور محمّد بن ابراهيم بود.