اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٠٣ - فصل پنجم ستم هاى رفته بر اهل بيت
در زمان عبيد اللَّه بن زياد، قاتل حسين عليه السلام، بلا [و مصيبت]، هر لحظه شديدتر و بيشتر مىشد. سپس حَجّاج آمد و همه آنها (دوستداران و شيعيان على و اهل بيت عليهم السلام) را از دَم تيغ گذراند و با كمترين سوءظن و تهمتى، ايشان را دستگير و مجازات مىكرد، تا جايى كه اگر به كسى مىگفتند: «زنديق» يا «كافر»، اين را خوشتر از آن مىداشت كه به او گفته شود: «شيعه على»!
١٢٢٨. الأمالى، صدوق- به نقل از حمزة بن حُمران-: خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم. به من فرمود:
«اى حمزه! از كجا مىآيى؟».
گفتم: از كوفه.
امام عليه السلام آن قدر گريست كه محاسن او از اشكش، تر شد.
گفتم: اى پسر پيامبر خدا! چه شده است كه اين قدر، گريه مىكنيد؟!
فرمود: «به ياد عمويم زيد و آنچه با او كردند، افتادم و گريهام گرفت».
گفتم: به ياد چه چيزى از او افتاديد؟
فرمود: «به ياد كشته شدنش افتادم كه تيرى به پيشانىاش خورد و پسرش يحيى آمد و خودش را بر روى او انداخت و گفت: بشارت باد تو را، اى پدر كه بر پيامبر خدا و على و فاطمه و حسن و حسين- كه درودهاى خدا بر آنان باد- وارد مىشوى! زيد گفت: آرى، فرزندم! سپس يحيى، آهنگرى را آورد و آن تير را از پيشانىاش بيرون كشيد و زيد، جان سپرد. پيكر او را نزد نهر آبى كه از كنار باغى مىگذشت، بردند و برايش در بستر آن نهر، گورى كندند و پيكرش را در آن دفن كردند و سپس آب را بر آن بستند. يكى از آنان، غلامى سِندى داشت كه او نيز همراهشان بود. فردايَش آن غلام، نزد يوسف بن عمر رفت و محلّ دفن زيد را به او خبر داد. يوسف بن عمر، جسد زيد را بيرون آورد و در كُناسه (محلهاى در كوفه) به دار آويخت كه مدّت چهار سال، همچنان بالاى دار بود. سپس دستور داد جسدش را سوختند و خاكسترش را به باد دادند. لعنت خدا بر قاتل او و بر كسانى كه او را تنها و بىياور گذاشتند! به خداى بلندنام، شكايت مىبرم از آنچه پس از مرگ پيامبرش به ما اهل بيت رسيد و در برابر دشمنمان از او يارى مىخواهم كه او بهترين يار است».
١٢٢٩. تاريخ الطبرى- در باره محمّد بن ابراهيم-: گروهى از فرزندان حسن عليه السلام را نزد