دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٩ - ٦/ ١٢ رويارويى پيشقراولان هر دو سپاه
گفت: آرى. به خداى سوگند، اگر فرمانم دهى كه صف آنان را با شمشير خويش بشكافم، باز نخواهم گشت، مگر آن كه صفشان را به شمشير بدَرَم.
اشتر گفت: اى برادرزاده، خداوند عمرت را بيفزايد! به خدا سوگند، شوقم به تو افزون شد. تو را به نبرد با او فرمان ندادم؛ بلكه فرمانت دادم كه او را به نبرد با من فرا خوانى؛ زيرا او اگر شأن (شايستگى) آن را داشته باشد، جز با بزرگسالان و بلندْ رتبگانِ والانژاد، هماورد نمىشود. البتّه تو سپاسْ پروردگارت را هم بلندمرتبهاى و هم والانژاد؛ امّا هنوز جوانى نوخاستهاى و او با نوخاستگان نبرد نمىكند. پس او را به هماوردى با من فرا خوان.
پس [سنان] سوى ابو اعور آمد و ندا در داد: مرا امان دهيد كه پيغامرسانم.
پس امانش دادند. آنگاه، آمد تا نزد ابو اعور رسيد.
[ابو مخنف به نقل از ابو زهير نضر بن صالح عَبْسى مىگويد كه:] سنان گفت: به وى نزديك شدم و گفتم: مالك اشتر، تو را به نبردِ خويش فرا خوانده است. او درازْ زمانى سكوت كرد و آنگاه گفت: سبُكسرى و زشتانديشىِ اشتر، او را وا داشت كه كارگزارانِ [عثمان] ابن عفّان را از عراق بگريزانَد، بر او سركشى كند و زيبايىهاى او را زشت جلوه دهد. [نيز] از سبُكسرى و زشتانديشى وى بود كه به خانه و قرارگاه [عثمان] ابن عفّان تاخت و در زمره كشندگان او درآمد و اكنون خون عثمان، گريبانگير اوست. بدانيد كه من به نبرد با او نيازى ندارم.
به وى گفتم: سخن گفتى. پس بشنو تا پاسخت گويم.
گفت: نه! مرا به سخن شنيدن از تو و به پاسخت، نياز نيست. از من دور شو!
پس يارانش بر من بانگ زدند و از آنجا بازگشتم. و اگر به من گوش فرا مىداد، دليل و حجّتِ فرماندهم (اشتر) را برايش بيان مىكردم. آنگاه، نزد اشتر بازگشتم و به او خبر دادم كه ابو اعور از نبرد [با وى] سر باز زده است.
گفت: او بر جانِ خويش ترسيده است.
پس [همچنان] روياروى ايشان ايستاديم، چندان كه شب ميان ما و ايشان پرده كشيد؛ و شب را به نگهبانى گذرانديم. صبح كه شد، ديديم سپاه شام در پناه تيرگى شب، از آنجا رفتهاند. صبح هنگام، على بن ابى طالب ٧ به ما رسيد. آنگاه، اشتر با همراهانش در سپاه پيشقراولان، پيش رفت تا به معاويه رسيد و روياروى وى ايستاد. على ٧ [نيز] در پى اشتر روان شد و شتابان به وى پيوست. سپس توقّف كرد و اين توقّف به درازا انجاميد.
دانش نامه امير المومنين «٧» بر پايه قرآن، حديث و تاريخ، جلد ٥، ص٥٥٠
الفصل السابع
مواجهة الجيشين
المَدخَلُ
توجّه الإمام ٧ من الكوفة باتّجاه الشام في شهر شوّال من عام ٣٦ ه، ولمّا كان الطريق المستقيم بينهما يمرّ عبر صحراء جرداء لا عشب فيها ولا ماء ولم تكن للإمام ٧ المعدّات الكافية لدعم جيشه الذي قوامه مِئة ألف، اختار الطريق المحاذي للفرات (أي مسير الجزيرة). فمرّ على كربلاء وهيت و... حتى وصل إلى الرقّة قرب صفّين.
فالتقت مقدّمة جيش الإمام بقيادة مالك الأشتر مع مقدّمة جيش معاوية واضطرّتهم للفرار، وهي أوّل مواجهة بين الجيشينفي صفّين، والذي شرعبهذه المواجههجيش معاوية.
وفي أواخر ذي القعدة وصل جيش الإمام إلى صفّين، بعد وصول جيش معاوية إليها لقربها من الشام، واحتلال المناطق الحسّاسة من المنطقة.
وقد نظّم معاويةُ جيشَه بنحوٍ بحيث لا يتمكّن جيش الإمام من الوصول للماء. فنصحهم الإمام ٧، و أرسل اليهم رسولًا في ذلك، لكن دون جدوى.