دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٩٣ - ٧/ ٩ گفتگوهاى فرستادگان معاويه
آنگاه، ايشان از نزد معاويه بازگشتند. پس از حركت آنان، معاويه با پيكى از زياد ابن خصفه تيمى خواست كه بازگردد. پس با وى خلوت كرد و پس از سپاس و ستايش خداى گفت: امّا بعد؛ اى برادر قبيله ربيعه! على پيوند خويشاوندىمان را بُريد و قاتلان خليفه ما را پناه داد. من از تو مىخواهم كه با خاندان و قبيلهات، مرا روياروى او يارى كنى. سپس به عهد و پيمان خداى عز و جل متعهّد مىشوم كه اگر پيروز شدم، حكومت هر يك از دو شهر [كوفه يا بصره] را كه خواستى، به تو بسپارم.
[ابو مخنف از سعد ابو المجاهد، از محلّ بن خليفه، از زياد بن خصفه اين سخن را نقل كرده است كه:] چون سخن معاويه فرجام يافت، سپاس و ستايش خداوند عز و جل را به جاى آورده، گفتم: امّا بعد؛ من به حجّت آشكار پروردگار خويش و نعمت او، بر پا و استوارم. پس هرگز پشتيبان تبهكاران نخواهم بود. سپس برخاستم.
معاويه به عمرو بن عاص كه كنارش نشسته بود، گفت: هيچيك از ما با تَنى از ايشان سخن نمىگويد كه پاسخى نيك دهد. خداى دست و پاشان را در كارى بد قطع كُناد! آنان را چه شده؟! دلهاشان همانند دل يك مرد است [و اتّحاد دارند]!
٧/ ٩
گفتگوهاى فرستادگان معاويه
٢٤٦٠. تاريخ الطبرى به نقل از عبد الرّحمان عبيد بن ابىكنود: معاويهاين كسانرا نزد على ٧ فرستاد: حبيب بن مسلمه فِهرى، شُرَحبيل بن سمط و معن بن يزيد بن اخنس. من نزد على ٧ بودم كه ايشان بر وى وارد شدند.
حبيب، پس از سپاس و ستايش خداى گفت: امّا بعد؛ همانا عثمان بن عفّان، خليفهاى هدايتيافته بود كه به كتاب خداى عز و جل عمل مىنمود و پياپى به فرمان خدا