دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٨٩ - ٧/ ٨ آتشبس، به اميد صلح
محرّم، قرار آتشبس نهادند.
٢٤٥٩. تاريخ الطبرى به نقل از محلّ بن خليفه طايى: آنگاه كه على ٧ و معاويه در صِفّين، قرار آتشبس نهادند، به اميد صلح، سفيرانى ميانشان تبادل شد. على، عَدى بن حاتم، يزيد بن قيس ارحَبى، شبث بن رِبعى و زياد بن خصفه را نزد معاويه گسيل كرد.
آنگاه كه اينان [بر معاويه] داخلشدند، عَدىبن حاتم، پس از سپاس خداوند گفت: امّا بعد؛ ما نزد تو آمدهايم تا به امرى فرا خوانيمت كه خداوند عز و جل با آن، دين و امّت ما را وحدت مىبخشد، از خونريزى پيشگيرى مىكند، راهها را امن مىگرداند و رابطهها را اصلاح مىكند.
پسر عموى تو، سرور مسلمانان است كه پيشينهاش از همه برتر و كارنامه مسلمانىاش از همه نكوتر است. مسلمانان گِرد او فراهم آمدهاند و خداوند عز و جل ايشان را به آن كه رأيشان با اوست، رهنمون گشته است. پس كسى جز تو و يارانت باقى نمانده [كه از حكم وى سرپيچد]. اى معاويه! [از مخالفت] دست بدار تا خداوند تو و يارانت را به وضع [اهلِ] جَمَل گرفتار نفرمايد.
معاويه گفت: گويى براى ترساندن آمدهاى، نه صلح برقرار كردن. هيهات، اى عدى! به خدا سوگند، هرگز! من پسر حَرب هستم و مَشكِ پوسيده خشكيده، بىتابم نمىكند. هَلا كه خداى را سوگند تو از يورشآورندگان به [عثمان] ابن عفّان و در زمره كُشندگان اويى. خداى را آرزو مىبرم كه از همان كسان باشى كه خداوند به [قصاص خون] وى، ايشان را مىكشد. واى بر تو، اى عدى بن حاتم! با كسى رو به رو گشتهاى كه بر تو بسيار سخت مىگيرد.
شبث بن ربعى و زياد بن خصفه، در پاسخى يگانه، هر يك به وى گفتند: ما براى آنچه خودمان و تو را به صلاح است، نزدت آمدهايم؛ امّا تو براى ما مَثَل مىزنى. گفتار و كردار بىسود را فرو بگذار و به گونهاى پاسخمان ده كه ما و تو را سودمند افتد.
سپس يزيد بن قيس به سخن درآمد و گفت: ما نزد تو نيامدهايم، جز براى ابلاغ