دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٩ - ٢/ ٢ عمرو بن عاص
و پيامبر وى باز نمىگردد و به خدا و آنچه از نزد او آمده، ايمان ندارد.
بدترين حرمتى كه يزيد شكست و بزرگترين خطايى كه كرد، آن بود كه خون حسين بن على ٧ و پسر فاطمه ٣ دختر پيامبر خدا را ريخت، با وجود مقام و منزلتى كه حسين ٧ نزد پيامبر ٦ داشت و جايگاهى كه در دين و فضيلتها داشت و گواهى پيامبر خدا براى او و برادرش به سرورى جوانان بهشت؛ [حُرمت شكنىاى] از روى گستاخى بر خدا و انكار دين و دشمنى با پيامبر ٦ و مخالفت با خاندان وى و سبك شمردن حرمت وى.
گويا با كشتن حسين ٧ و خاندانش، جمعى از كافران تُرك و ديلم را مىكُشت؛ از عذاب خداوند نمىترسيد و از قدرت الهى هراس نداشت تا خداوند، عمر او را كوتاه كرد و بُن و برگ و بارش را از ريشه درآورد و آنچه را در دست داشت، از وى گرفت و عذاب و عقوبتى را كه به سبب نافرمانى خداوند، درخور آن بود، برايش مهيّا كرد.[١]
٢/ ٢
عمرو بن عاص
او سياستبازى فريبگر، نيرنگبازى چيرهدست، و شخصيتى چند چهره و شگفتانگيز است. او را يكى از چهار فرد زيرك و هوشمند عرب دانستهاند. او ريشه در فحشا دارد. مادرش (نابغه)، از بدكارههاى مشهور بود. چون عمرو در سال ٥٠ قبل از هجرت به دنيا آمد، مادرش او را
[١]. تاريخ الطبرى: ج ١٠ ص ٥٤. طبرى پس از نقل اين نامه گفته است: عبيد اللّه بن سليمان، يوسف بن يعقوب قاضى را احضار كرد و به وى فرمان داد كه در خنثا كردن تصميم معتضد، حيلهاى به كارگيرد. يوسف بن يعقوب رفت و در اين باره با معتضد، صحبت كرد و به وى گفت: اى امير مؤمنان! مىترسم كه مردم، نگران شوند و با شنيدن اين نامه، شورشى در ميان آنان ايجاد گردد. معتضد گفت: اگر مردم به پا خيزند يا سخنى بر زبان آورند، به رويشان شمشير خواهم كشيد. يوسف گفت: اى امير مؤمنان! با خاندان ابو طالب چه مىكنى كه در هر ناحيهاى قيام مىكنند و به خاطر خويشاوندى با پيامبر ٦ و فضايلشان، مردم به سوى آنان مىروند كه در اين نامه، ستايش آنان است؟ يا چنين گفت: اگر مردم مطالب اين نامه را بشنوند، بيشتر به سوى آنان ميل مىكنند. آنان زبانشان گشادهتر است و محبّت و دليلشان قوىتر. معتضد، سكوت كرد و پاسخى نداد و پس از نوشته شدنِ آن نامه، به چيزى فرمان نداد( تاريخ الطبرى: ج ١٠ ص ٦٣). ابن اثير مىگويد: عبيد اللّه كه تلاش مىكرد اين نامه خوانده نشود، از كنارهگيران از على ٧ بود( الكامل فى التاريخ: ج ٤ ص ٥٨٥).