دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١٩ - ٢/ ١ ٥ عمر بن خطاب و معاويه
جاسوسان و خبرچينانى هستند. اى اميرمؤمنان! خواستم عزّت اسلام را ببينند.
عمر به وى گفت: به درستى كه اين، حيله مردى خردمند است يا نيرنگ مردى زِبَردست.
آن گاه معاويه گفت: اى اميرمؤمنان! آنچه مىخواهى، مرا بدان فرمان ده تا همانگونه باشم.
عمر گفت: واى بر تو! در كارى بر تو عيب نگرفتم، جز آن كه مرا به گونهاى رها كردى كه نمىدانم به تو فرمان دهم يا بازت دارم.
٢٣٢٩. سير أعلام النبلاء: چون عمر وارد شام شد، معاويه با موكبى بزرگ و با گروهى به استقبال وى آمد. وقتى به عمر نزديك شد، عمر گفت: تو چنين موكب بزرگى دارى؟!
گفت: آرى.
گفت: با اين حال، به من خبر رسيده كه نيازمندان پشت درِ قصرت انتظار مىكشند؟
گفت: آرى.
عمر گفت: چرا چنين مىكنى؟
گفت: ما در سرزمينى زندگى مىكنيم كه جاسوسانِ دشمن در آن بسيارند. مىبايد عزّت فرمانروا را به گونهاى آشكار سازيم كه آنان را به هراس اندازد. اگر مرا از اين كار باز مىدارى، آن را كنار گذارم.
عمر گفت: اى معاويه! چيزى را از تو نخواستم، جز آن كه مرا سخت در تنگنا قرار دادى.[١] اگر آنچه گفتى، حقيقت دارد، اين، تصميمى هوشمندانه است و اگر نادرست است، نيرنگ انسانى اديب است.
معاويه گفت: مرا فرمان ده!
عمر گفت: نه تو را فرمان مىدهم و نه بازت مىدارم.
[١]« الرواجِب» كه در متن عربى آمده، به معناى مفصل بند انگشتان است و« الضَّرِس» به معناى سخت بد اخلاق است. ظاهرا كنايه از الرواجب الضرس در تنگنا قرار دادن است.( م)