دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١١ - ٢/ ١ ٢ نفرين پيامبر
فرمود: «برو و معاويه را نزد من فرا خوان».
من آمدم و گفتم: او غذا مىخورد.
باز به من فرمود: «برو و معاويه را نزد من فرا خوان».
من [دوباره] آمدم و گفتم: او غذا مىخورد.
آن گاه فرمود: «خداوند، شكمش را سير نگرداند!».
٢٣١٨. وقعة صِفّين به نقل از على بن اقمر: بر معاويه وارد شديم و خواستههايمان را برآورديم. سپس گفتيم: [چه خوب است] مردى را ببينيم كه محضر پيامبر خدا را درك كرده و او را ديده است.
آن گاه، به نزد عبد اللّه بن عمر آمديم و گفتيم: اى يار پيامبر خدا! از آنچه شاهدش بودهاى و ديدهاى، براى ما باز گو.
[عبد اللّه بن عمر] گفت: اين مرد (يعنى معاويه) كسى را نزد من فرستاد و گفت: اگر به من خبر رسد كه حديث مىگويى، گردنت را مىزنم.
من نيز در برابر او بر روى زانوهاى خود نشستم و گفتم: دوست دارم تيزترين شمشير لشكرت بر گردنم باشد.
او گفت: به خدا سوگند، با تو پيكار نمىكنم و تو را نمىكشم.
به خدا سوگند كه تهديد او مرا از اين باز نمىدارد كه آنچه را از پيامبر خدا درباره معاويه شنيدهام، براى شما بازگو كنم. پيامبر خدا را ديدم كه به سوى وى (معاويه) فرستاد و او را فرا خواند كه كاتب پيامبر بود. پيك، باز آمد و گفت: او غذا مىخورد.
[پيامبر خدا] فرمود: «خدا شكمش را سير نگرداند!». آيا ديدهاى او سير شود؟
پيامبر خدا از بزرگراهى، بيرون آمد. آنگاه به ابو سفيانْ نظر افكند كه سواره بود و معاويه و برادرش يكى از جلو مىرفت و ديگرى از پس. وقتى پيامبر خدا به آنان نظر افكند، فرمود: «بار خدايا! جلودار و دنبالهرو و سواره را لعنت كن».