دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣١ - ٤/ ٨ مشتبهشدن امور بر كسانى كه چشم بصيرت نداشتند
على بن ابى طالب آمد و گفت: اى امير مؤمنان! گمان نمىكنم طلحه و زبير و عايشه، جز بر حق، احتجاج كنند!
[امير مؤمنان] فرمود: «اى حارث! بهراستى كه اگر زير پايت را بنگرى و به بالاى سرت ننگرى، از حق، منحرف مىشوى. به راستى كه حق و باطل با مردمان شناخته نمىشوند؛ ليكن حقيقت را با پيروى پيروان حق بشناس، و باطل را با دورى جُستن آنان كه از آن دورى مىجويند».
حارث گفت: چرا مانند عبد اللّه بن عمر و سعد بن مالك نباشم؟
امير مؤمنان فرمود: «به راستى كه عبد اللّه بن عمر و سعد، از يارى حق دست بداشتند و باطل را نيز يارى نرساندند. كِى آن دو پيشوايان خوبى بودهاند تا از آنان پيروى شود؟!».[١]
٢١٤٣. شرح نهج البلاغة به نقل از ابو مِخنَف: مردى در برابر على ٧ به پا خاست و گفت: اى اميرمؤمنان! چه فتنهاى از اين بزرگتر است كه برخى جنگاوران جنگ بدر، با شمشير به سراغ برخى ديگر مىروند؟
على ٧ فرمود: «واى بر تو! آيا فتنهاى هست كه من فرمانده و رهبر آنم؟! سوگند به آن كه محمّد ٦ را به حق برانگيخت و او را عزّت بخشيد، نه دروغ مىگويم و نه به من دروغ گفته شده است. نه من گمراه شدم و نه به واسطه من كسى گمراه شد. نه من لغزيدم و نه كسى به واسطه من لغزيد.
به راستى كه من دليلى روشن از پروردگارم دارم كه آن را خداوند براى پيامبرش روشن ساخت و پيامبرش آن را براى من روشن كرد و زودا كه روز قيامت، فرا خوانده شوم و گناهى بر من نباشد و اگر گناهى داشته باشم، [ثواب] پيكار من با آنان، آن را خواهد پوشاند».
٢١٤٤. شرح نهج البلاغة: طارق بن شهاب احمسى، آن گاه كه على ٧ در تعقيب عايشه و همراهانش به ربذه آمد، به استقبال او رفت. وى از ياران على ٧ و از پيروان او بود.
[طارق] مىگويد: پيش از ديدن وى (على ٧)، پرسيدم كه چه چيزى او را تا اين جا آورده است؟
گفته شد: طلحه، زبير و عايشه با او به مخالفت برخاستهاند و وارد بصره شدهاند.
[طارق مىگويد:] با خود گفتم: به راستى اين يك جنگ است؟ و آيا با امّ المؤمنين و ياران پيامبر خدا بجنگم؟ به راستى كه كارى بس دشوار است!
سپس با خود گفتم: آيا على را رها سازم؟ او كه نخستين ايمان آورنده به خداوند
[١]. در كتاب الطرائف( ص ١٣٦ ح ٢١٥) چنين آمده است: و غزالى در كتاب المنقذ من الضلال نوشته است: خردمند، به سرور خردمندان على ٧ اقتدا مىكند آن جا كه فرمود:« حق با مردمان شناخته نمىشود. حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى». غزالى با اين سخن گواهى مىدهد كه على ٧ سرور خردمندان است.