دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧ - ٤/ ٦ توقف امام در ربذه
با من سخن نگفت تا از [وصله كردن] كفش خود، فارغ شد و آن را كنار لنگه ديگرش نهاد. پس به من فرمود: «اينها را قيمت كن».
گفتم: قيمتى ندارند.
فرمود: «هرچه مىارزد، بگو!».
گفتم: كمتر از يك درهم [مىارزند].
فرمود: «به خدا سوگند، اينها برايم دوست داشتنىتر است از اين حكومت بر شما، مگر آن كه حقّى را به پا دارم يا باطلى را برانم».
گفتم: حاجيان، جمع شدهاند تا سخنت را بشنوند. آيا به من اجازه مىدهى سخن بگويم كه اگر سخنى نيكو بود، به نام توست و اگر جز آن بود، به نام من باشد؟
فرمود: «نه؛ خودم صحبت مىكنم».
آن گاه دستش را كه بسيار ستبر بود بر سينهام نهاد، به گونهاى كه احساس درد كردم. پس بلند شد.
گوشه لباسش را گرفتم و گفتم: تو را به خدا سوگند مىدهم و به حقّ خويشاوندى از تو درخواست مىكنم.
فرمود: «مرا سوگند مده».
آنگاه بيرونرفت و مردمْ نزدش اجتماعكردند. آن گاه، خدا را سپاس گفت و بر او ثنا فرستاد و فرمود: «امّا بعد؛ به راستى كه خداوند متعال، محمّد را [در زمانى] برانگيخت كه كسى در ميان عرب، كتاب خواندن نمىدانست و مدّعى نبود. او مردم را به جايگاه نجاتشان سوق داد. بدانيد كه به خدا سوگند، هميشه در شمار فرماندهان [جنگ] بودم. نه چيزى را دگرگون كردم و نه خيانت ورزيدم تا آن كه [لشكر جاهليتْ] يكباره روى برگردانْد.
مرا با قريش چه كار؟ بدانيد كه به خدا سوگند، آنان كافر بودند و من با ايشان جنگيدم و اينك فريبخوردگاناند كه با آنان جنگ مىكنم و اين حركت من، به سبب عهدى است كه با من شده است.
به خدا سوگند كه باطل را مىشكافم، تا حقيقت از تهيگاهش بيرون آيد. قريش از ما انتقام نمىگيرد، مگر بدان جهت كه خداوند، ما را بر آنان برگزيد و ما آنان را در حوزه [دين و حكومتِ] خود درآورديم» و اين شعر را زمزمه كرد:
«به جانم سوگند كه بامدادان، پيوسته شير خالص نوشيدى
و سرشير و خرماى بىهسته خوردى.
و ما به تو بزرگى بخشيديم و تو بلند مرتبه نبودى
و ما گرداگردِ تو اسبان كوتاه مو و نيزهها فراهم كرديم».