دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٧ - ٩/ ٩ نبرد عمار
سپس دوباره مبارز طلبيد. كسى به سوى او بيرون نرفت. آنگاه شروع كرد در ميدان نبرد به جولان دادن و رجزخوانى كردن و شعر مىخواند. پس حركتى ديگر كرد و مبارز طلبيد. لشكر، يكديگر را به دورى جُستن از او فرا مىخواندند و از حمله او مىترسيدند.
ناگاه، عمّار بن ياسر، در حالى كه شعر او را پاسخ مىداد، به سوى او شتافت. با ضربت زدن، رو در رو شدند. عمّار، پيشدستى كرد و ضربتى بر او فرود آورد و او را از اسب به زير انداخت. آنگاه به سرعتْ نزديك او فرود آمد و پايش را گرفت و كشيد تا او را در مقابل على ٧ افكند.
على ٧ فرمود: «گردنش را بزن».
عمرو گفت: اى اميرمؤمنان! مرا زنده بدار تا براى تو از آنان بكشم، چنان كه از شما كشتم.
على ٧ فرمود: «اى دشمن خدا! آيا پس از [آن كه] سه تن از بهترين يارانم [را كشتى] تو را زنده نگه دارم؟! هرگز چنين نخواهد شد».
عمرو گفت: مرا به خود، نزديك ساز تا در گوشت سخنى بگويم.
على ٧ فرمود: «تو مرد سركشى هستى و پيامبر خدا مرا از سركشانْ خبر داده است و تو يكى از آنانى».
عمرو بن يثربى گفت: بدان كه به خدا سوگند، اگر به تو نزديك مىشدم، گوش (يا بينى) تو را [با دندانْ] مىكندم.
على ٧ او را به پيش انداخت و گردنش را زد.
٢٢٤٣. تاريخ الطبرى به نقل از داوود بن ابى هند، از پيرمردى از تيره بنى ضِبّه: عمرو بن يثربى در جنگ جمل، چنين رجز مىخواند:
كسانى كه مرا نمىشناسند، بدانند كه من پسر يثربىام
همان قاتل عَلباء و هند جملى،
و قاتل پسر صوحان، كه [هرسه] از پيروان على بودند.
و گفت: چه كسى با من مبارزه مىكند؟
مردى بيرون رفت. عمرو، او را كُشت. پس مردى ديگر بيرون رفت. او را هم كشت و چنين رجز مىخواند:
مىكُشم آنان را و على را مىبينم
و اگر بخواهم بر دهان او هم نيزه مىزنم!
سپس عمّار بن ياسر بيرون رفت و او ناتوانترينِ افرادى بود كه براى نبرد با عمرو،