دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٣ - ٩/ ٨ جنگيدن خود امام
٢٢٣٨. شرح نهج البلاغة به نقل از ابو مخنف: عبد اللّه بن خَلَف خُزاعى كه سركرده بصريان و ثروتمندترينِ خاندان خود بود بيرون آمد و هماورد طلبيد و درخواست كرد كه جز على ٧ كسى براى مبارزه با او بيرون نيايد و چنين رجز مىخوانْد:
ابوتراب! تو يك انگشت به من نزديك شو
كه من يك وجب به تو نزديك مىشوم.
چرا كه در دلم كينه تو را دارم.
على ٧ به سوى او حركت كرد و بدون آن كه به وى مهلت دهد، ضربتى بر او زد و فرقش را شكافت.
٢٢٣٩. الفتوح: على ٧ [از لشكر دشمنْ] دور شد و به سوى يارانش مىرفت كه فريادكنندهاى از پشت سر او فرياد زد. وى برگشت و عبد اللّه بن خلف خزاعى را كه ميزبان عايشه در بصره بود ديد. چون على ٧ او را ديد، شناخت و او را ندا داد كه: «اى پسر خلف! چه مىخواهى؟».
گفت: آيا مىخواهى بجنگى؟
على ٧ فرمود: «از آن بدم نمىآيد؛ ولى واى بر تو، اى پسر خلف! در مرگ، چه آسودگىاى مىجويى، با آن كه مرا مىشناسى؟».
عبد اللّه بن خلف گفت: خودْستايى را وا گذار اى پسر ابوطالب و نزد من بيا تا ببينى كداميك از ما هماوردش را خواهد كُشت.
آن گاه شعرى سرود و على ٧ با شعر، او را پاسخ داد و براى پيكار، رو در رو شدند.
عبد اللّه بن خلف، ضربهاى ناگهانى فرود آورد كه على ٧ آن را با سپرش دفع كرد. آنگاه على ٧ از او كناره گرفت و ضربتى بر او فرود آورد كه دست راستش را قطع كرد و سپس ضربتى ديگر فرود آورد كه كاسه سرش را پرانْد.