دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٧ - ٩/ ٧ شدت يافتن نبرد
٢٢٣٣. الإمامة والسياسة: دو لشكر، نبرد سختى كردند. ميمنه [سپاه] بصريان، ميمنه سپاه على ٧ را درهم شكسته بود و افراد قبيله ربيعه در لشكر بصره، ربيعيان سپاه امام ٧ را شكست داده بودند ....
على ٧ به پيش آمد و نگاهى به ياران و سپاهيان خود انداخت كه شكستخورده و كشته شده بودند. وقتى چنين ديد، بر فرزندش محمّد كه پرچمدار بود بانگ زد: «به پيش رو!»؛ ولى او كندى كرد و در جايش ثابت ماند. على ٧ از پشت سر آمد و ميان دو كتف او زد و پرچم را از دستش گرفت و خود، حمله برد و وارد لشكر دشمن شد.
ميمنه و مِيسَره هر دو سپاه در اضطراب بودند. در يك طرف، عمّار بود و در طرفهاى ديگر، عبد اللّه بن عباس و محمّد بن ابى بكر.
على ٧ سپاه دشمن را شكافت. ضربه مىزد و مىكُشت. سپس بيرون آمد ... و پرچم را به محمّد داد و فرمود: «اينچنين بجنگ».
محمّد با پرچم به پيش تاخت و انصار با او بودند تا به شتر و كجاوه [ى عايشه] رسيد و همراهان شتر، گريخته بودند.
در اين روز، هر دو لشكر، نبرد سهمگينى كردند، به طورى كه آسيبها و ضربت زدنها، در حالِ به زانو نشستنْ صورت مىگرفت.
٢٢٣٤. الجمل به نقل از محمّد بن حنفيه: رو در رو شديم، درحالىكه سپاه جمل بر ما پيشْدستى كردند و بر ما يورش آوردند. پدرم بانگ زد: «حركت كن!».
من در پيشاپيش او به راه افتادم و با گامهاى كوتاه، پرچم را به پيش بردم. ياران ما به سرعت به پيش تاختند و لشكر جمل، پناه گرفتند. جنگ درگرفت و شمشيرها در هم رفت.
پدرم كه پشت سرم بود، مىفرمود: «فرزندم، به پيش!» و من توان جلو رفتن در خود نمىديدم و او همواره مىفرمود: «به پيش!».
گفتم: من راهى به پيش نمىبينم، مگر بر سرِ نيزهها [بروم]!
وى خشمگين شد و فرمود: «به تو مىگويم: به پيش رو و تو مىگويى: بر سر نيزهها [بروم]؟! فرزندم! [بر خدا] اعتماد كن و پيشاپيش من در برابر سرنيزهها به پيش رو».
پرچم را از من گرفت و هَروَلهكنان به پيش تاخت. غيرتم جنبيد و خود را به او رساندم