دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٣ - ٩/ ٦ پرچمدار جنگ
امير مؤمنان آمد و در دستش بند كفشى بود. ابن عبّاس به وى گفت: اى اميرمؤمنان! با اين بند، چه كار دارى؟
فرمود: «مىخواهم با اين بند، شكاف پشت زره را به هم آورم».
ابن عبّاس گفت: در چنين روزى اين [زرهِ بدون پشت] را پوشيدهاى؟!
فرمود: «چهطور مگر؟».
گفت: بر جان تو مىترسم.
فرمود: «مترس كه از پشت سر بر من آسيبى رسد. ابن عبّاس! به خدا سوگند، هيچگاه در هيچ جنگى به دشمن، پشت نكردهام».
ر. ك: ج ١٠ ص ٤٤٩ (پوشيدن زره بىپشت).
٩/ ٦
پرچمدار جنگ
٢٢٢٩. الجمل به نقل از محمّد بن عبد اللّه، از عمرو بن دينار: اميرمؤمنان به فرزندش محمّد فرمود: «پرچم را بگير و برو».
على ٧ پشت سر او بود و او را صدا زد: «اى ابو القاسم!».
گفت: بله، پدرجان!
فرمود: «فرزندم! آنچه مىبينى، تو را به وحشت نيندازد. من درحالى كه كوچكتر از تو بودم، پرچم بر دوش داشتم و دشمن، مرا به وحشت نينداخت. اين بدان سبب بود كه در معركه جنگ، با هيچ كس روبهرو نمىشدم، جز آن كه كشتن وى را به خودم تلقين مىكردم. پس به مدد الهى پيروزى بر آنها را به خودت تلقين كن و با يقين، بر ضعف نفس خود غلبه كن، كه ضعف نفس، بدترين درماندگى است».
محمّد مىگويد كه گفتم: پدرم! اگر خدا بخواهد، اميدوارم چنان باشم كه تو دوست دارى.
فرمود: «پرچمت را محكم نگهدار. وقتى دو سپاه درهم آميخت، در جاى خود و ميان يارانت بِايست. اگر تو يارانت را نمىبينى، آنها تو را خواهند ديد».
محمّد مىگويد: به خدا سوگند كه من در ميان يارانم بودم. ناگاه، تمام آنان پشت سر من قرار گرفتند و ميان من و دشمن، كسى نبود كه آنها را از من دور سازد و من مىخواستم تا ميان لشكر دشمن، پيشروى كنم كه پدرم را پشت سرم احساس كردم كه شمشيرش را آخته بود و مىفرمود: «پيش مرو تا من جلوتر از تو باشم».
او جلوتر از من، هَروَلهكنان، با گروهى از يارانش پيش مىرفت و كسانى را كه مقابل من قرار مىگرفتند، از تيغ مىگذراندند تا اين كه آنان را به فرار وا داشتند و من با پرچم به آنها پيوستم. لحظهاى ايستادند و دو لشكر در هم شدند. لحظهاى شمشيرها آرام شد. به پدرم نگاه كردم.