دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٧ - ٧/ ٢ سخنرانىهاى امام در ذو قار
مىدانست كه من، حكومت در ميان امّت محمّد ٦ را خوش نمىداشتم؛ چرا كه [از پيامبر ٦] شنيده بودم كه مىفرمود: «هيچ حاكمى، كار امّت مرا بهدست نمىگيرد، جز آن كه روز قيامت، در حالى كه دستهايش به گردنش بسته است، او را در حضور مردمان مىآورند. پروندهاش گشوده مىشود. اگر عدالتپيشه باشد، نجات مىيابد و اگر ستم پيشه باشد، سقوط مىكند».
تا آنكه بزرگان شما به دور من گرد آمدند و طلحه و زبير با من بيعت نمودند. من نيرنگ را در چهره آنان و پيمان شكنى را در چشمانشان مىديدم. سپس از من اجازه عمره خواستند و من به آنان فهماندم كه قصد عمره ندارند. به سوى مكّه رفتند، عايشه را سبُك و خوار كردند و فريفتند. فرزندان طُلقا، به همراه آنان حركت كردند و وارد بصره شدند و مسلمانان را در آن جا كشتند و كارهاى زشتى انجام دادند.
شگفتا از اين كه آنها در كنار ابو بكر و عمر به همكارى ايستادند؛ ولى بر من ستم روا مىدارند، با آن كه خود مىدانند كه من كمتر از آن دو نيستم! اگر مىخواستم [اسرارشان را] بگويم، مىگفتم. معاويه از شام برايشان نامهاى نوشت و آن دو را با نامه فريب داد و آنها نامه را از من پنهان كردند. آن دو خروج كردند تا نابخردان را به اين توهّم اندازند كه خون عثمان را طلب مىكنند.
به خدا سوگند كه هيچ زشتىاى را در من سراغ نداشتند و ميان من و خود، عدالت و انصاف را حَكَم نكردند، و بهراستى كه خون عثمان بر گردن آنهاست و مىبايد از آنان ستانده شود.
چه ناكام است اين دعوت كننده! به سوى چه فرا مىخوانَد؟ و چه پاسخى دريافت كرده است؟ به خدا سوگند، آنان در يك گمراهىِ كَر كننده و نادانىِ كوركنندهاند و بهراستى كه شيطان، حزبش را براى آن دو برانگيخته و سواره و پيادهاش را به سوى آن فراخوانده است تا ستم را به جايش بازگردانَد و باطل را به حدّ نصاب خود برسانَد».
آن گاه دستانش را [به نفرين] بلند كرد و گفت: «بار خدايا! طلحه و زبير از من جدا شدند و به من ستم كردند و عليه من مجهّز شدند و بيعتم را شكستند. آنچه را بستند، تو بِگُشا و آنچه را محكم كردند، تو بشكَن و هيچ گاه آنان را مبخش، و بدى را در آرزوها و كردارشان نشانشان ده!».