اهل بيت« عليهم السلام» در قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩١٧ - ٦/ ١١ محشور شدن با اهل بيت (عليهم السلام)
امام عليه السلام، سخن خود را برايش تكرار كرد. پيرمرد گفت: اللَّه اكبر، اى ابو جعفر! اگر از دنيا بروم، بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و بر على و حسن و حسين و على بن الحسين عليهم السلام وارد خواهم شد و ديدگانم روشن و قلبم شاد و دلم خنك خواهد گشت و آن گاه كه نفَسم به اين جا رسد، كرام الكاتبين با شور و شادى به استقبالم خواهند آمد و اگر زنده بمانم، شاهد چيزى خواهم بود كه خداوند به سبب آن، چشم مرا روشن مىگرداند و با شما در عالىترين مراتب خواهم بود؟!
پيرمرد سپس با آواى بلند گريست و هِقهِقكنان اشك ريخت، تا جايى كه به زمين چسبيد. حاضرانِ در خانه نيز با ديدن حال پيرمرد، بلندبلند گريستند و هقهقكنان اشك ريختند. امام باقر عليه السلام پيش آمد و با انگشت خود، اشكهاى او را از پلكهايش پاك مىكرد و به زمين مىريخت.
پيرمرد سپس سرش را بلند كرد و به امام عليه السلام گفت: اى پسر پيامبر خدا! فدايت شوم! دستت را به من بده.
امام عليه السلام دست خود را به او داد. پيرمرد، آن را بوسيد و بر ديده و گونه خود نهاد. سپس پيراهن خود را از روى شكم و سينهاش كنار زد و دست امام عليه السلام را بر شكم و سينه خود نهاد و آن گاه برخاست و خداحافظى كرد و رفت.
امام باقر عليه السلام به پشت سر او نگاه مىكرد. سپس رو به جمعيت نمود و فرمود: «هر كه دوست دارد مردى از اهل بهشت را ببيند، به اين مرد بنگرد».
من در عُمرم مجلس اندوهى مانند آن مجلس نديدم.
١١٢٢. الخرائج والجرائح- به نقل از محمّد بن وليد كرمانى-: خدمت ابو جعفر امام جواد عليه السلام رسيدم ... و به ايشان گفتم: دوستانِ شما چه بهرهاى از محبّت به شما دارند؟ فرمود: امام صادق عليه السلام غلامى داشت كه وقتى امام عليه السلام وارد مسجد مىشد، او استر ايشان را نگه مىداشت. روزى غلام، نشسته بود و استرى هم در كنارش بود. كاروانى از خراسان آمده بود و مردى از ميان آن كاروان به غلام گفت: اى غلام! مىتوانى از امام عليه السلام بخواهى كه مرا جاى تو بگذارد و من غلام شوم و در برابر، هر چه مال دارم، براى تو باشد؟ من آدم ثروتمندى هستم و اموال گوناگونى دارم و تو همه آنها را تصاحب كن و من به جاى تو با ايشان خواهم بود. غلام گفت: باشد! اين را از ايشان درخواست مىكنم.