موسوعة الإمام الخميني 46 (شرح چهل حديث( اربعين حديث)) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٤١١ - حديث بيست و سوم اصناف جويندگان علم
آنكه خالى از آن است، و آن چون پيراهن عاريتى است در او.
«والورع»،
به فتح «راء» به معنى احتراز تام از محرمات و مشتبهات است.
قَوْلُهُ:
«فدق الله ...»
محتمل است كه اين جمله، و نظاير آن در دو جمله بعد، دعا باشد؛ و محتمل است اخبار حال آنها باشد در دنيا يا آخرت، يا هر دو عالم. و «دَقّ» به معنى كوبيدن يا اسم صوت است.
قَوْلُهُ:
«من هذا»
يعنى به سبب هر يك از اين خصال.
و
«خيشوم»
بالاى بينى است. و مقصود از كوبيدن بينى كنايت از ذلّت و خوارى است؛ يعنى، خداى تعالى به واسطه اين خصلتها آنها را خوار و ذليل كند. و پس از اين، اشاره به اين معنى مىنماييم [١].
و
«الحيزوم»
، به فتح «حاءِ» مهمله و ضمّ «زاءِ» معجمه، محل كمربند است. و به معنى وسط سينه، و به معنى استخوانى كه احاطه نموده است مثل حلقه بر حلقوم آمده. و در اين مقام، اوّل مناسب است به مناسبت نسبت «قطع» به آن.
و
«الخبء»
، به كسر «خاء» به معنى خدعه و خُبث و غشّ است. يُقالُ: رَجُلٌ خِبٌّ- بِكَسْرٍ وَفَتْحٍ- به معنى خَدّاع، چنانچه جوهرى [٢] گويد.
و
«ملق»
به معنى تملق گويى و چاپلوسى است. و اين ملازم است با آنچه جوهرى در صحاح در معنى آن گويد: «قالَ: رَجُلٌ مَلِقٌ. يُعْطي بِلسانِهِ ما لَيْسَ فِي قَلْبِهِ» انتهى [٣]. و اين تفسير به لازمِ اعمّ است؛ بلكه معنى آن اظهار تلطّف و تودّد است مخلوط به تخضّع، با آنكه در قلب چنين نيست.
قَوْلُهُ:
«لحلوائهم»
مجلسى فرمايد در بعضى نسخهها با «نون» وارد است [٤]؛ در اين صورت (به ضمّ «حاء» مهمله و سكون «لام») به معنى اجرت دلال و كاهن، و آنچه از قبيل رشوه مىدهند [مىباشد]. و مراد آن است كه اغنيا به او مىدهند در قبال كارهايى
[١] ر. ك: صفحه ٤٢٠.
[٢] الصحاح، ج ١، ص ١١٧، كلمه خبب.
[٣] «رجلٌ مَلِقٌ» يعنى كسى كه به زبان چيزى را گويد كه در دلش نيست». (الصحاح، ج ٤، ص ١٥٥٦)
[٤] مرآة العقول، ج ١، ص ١٦١.