موسوعة الإمام الخميني 46 (شرح چهل حديث( اربعين حديث)) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٧٢ - فصل ابتلاى انبيا به امراض جسمانى
منفّره، مثل سَلَس و جذام و برص؛ براى اين كه اينها تنفر آورد و منافى با غرض از بعثت است» [١].
نويسنده گويد: گرچه مقام نبوت تابع كمالات نفسانيه و مدارج روحانيه است و ربطى به مقام جسمانيت ندارد و امراض و نقايص جسمانيه ضررى به مقام روحانى آنها نرساند و امراض منفّره از علوّ شأن و عظمت رتبه آنها چيزى ناقص نكند، اگر مؤكد كمالات آنها نباشد و مؤيد درجات آنها نگردد، چنانچه اشاره به آن شد، ليكن آنچه اين دو محقق اشاره بدان كردند خالى از وجه نيست؛ زيرا كه چون عامه مردم تميز مابين مقامات را نمىدهند و گمان مىكنند كه نقص جسمانى از نقص روحانى يا ملازم با او است، و بعضى از نقايص را منافى با مقام علوّ شأن و عظمت مرتبت دانند، لهذا عنايت حق چنان اقتضا كند كه پيغمبران را كه صاحب شريعت و مبعوث به رسالت هستند به امراضى كه موجب تنفر طباع و استيحاش مردم است مبتلا نفرمايد. پس، عدم ابتلاى آنها نه از براى آن است كه ابتلاى به آن نقص مقام نبوت است؛ بلكه براى اكمال فايده تبليغ است. بنابراين، مانع ندارد ابتلاى بعض انبيا كه صاحب شريعت نيستند، و ابتلاى اولياء بزرگ و مؤمنين به اينگونه بليّات. چنانچه حضرت ايّوب و جناب حبيب نجار مبتلا بودند. و اخبار كثيره وارد شده در ابتلاى حضرت ايّوب.
فَمِنْ ذَلِكَ مَا رُوِيَ عَنْ تَفْسيرِ عَلِيّ بْنِ إبْراهيمَ، عَنْ أَبي بَصيرٍ، عَنْ أَبي عَبْدِاللَّه- عليه السلام- في حَديثٍ طَويلٍ قالَ: «
فسلطه على بدنه ما خلا عقله و عينيه؛ فنفخ فيه إبليس فصار قرحة واحدة من قرنه إلى قدمه، فبقي في ذلك دهرا طويلا يحمد الله و يشكره حتى وقع في بدنه الدود و كانت تخرج من بدنه فيردها. ويقول لها: ارجعي إلى موضعك الذي خلقك الله منه. ونتن حتى أخرجه أهل القرية من القرية و ألقوه في المزبلة خارج القرية» [٢].
[١] كشف المراد، ص ٣٥٠.
[٢] «ابوبصير از امام صادق عليه السلام در حديثى طولانى روايت كرده است كه فرمود: «پس ابليس را بر بدنش- مگر عقل و چشمانش- مسلط ساخت، و شيطان در او دميد تا بدن او سراسر زخم شد. مدتى مديد بر همين حال بود و خدا را پيوسته شكر مىگفت تا در بدن او كرم افتاد. و چون كرمى از بدنش خارج مىشد آن را به جاى خود برمىگرداند و به او مىگفت: برگرد به جايگاهى كه خداوند تو را از آنجا آفريده است. و آن گاه اندامش بو گرفت بهطورى كه مردم او را از شهر بيرون بردند و در مزبله بيرون شهر افكندند». (تفسير القمّي، ج ٢، ص ٢٣٩- ٢٤٠؛ تفسير الصافي، ج ٤، ص ٣٠٤)