موسوعة الإمام الخميني 46 (شرح چهل حديث( اربعين حديث)) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٣٩٧ - حديث بيست و دوم كراهت از مرگ
نباشد و حياتى كه در آن زوال نباشد.
بعضى از بزرگان [١] با همين فطرتْ اثبات معاد مىفرمودند به بيانى كه ذكر آن اكنون خارج از مقصد ماست. و چون در فطرت انسان اين حبّ است و آن تنفر، آنچه را كه تشخيص بقا در آن داد و آن عالمى را كه عالم حيات دانست، حبّ و عشق به آن پيدا مىكند، و از عالم مقابل آن متنفر مىشود. و چون ما ايمان به عالم آخرت نداريم و قلوب ما مطمئن به حيات ازلى و بقاى سرمدى آن عالم نمىباشد، از اين جهت علاقهمند به اين عالم و گريزان از موت هستيم به حسب آن فطرت و جبلّت.
و ما پيش از اين ذكر كرديم [٢] كه ادراك و تصديق عقلى غير از ايمان و طمأنينه قلبى است. ماها ادراك عقلى يا تصديق تعبدى داريم به اينكه موت- كه عبارت از انتقال از نشئه نازله مُظلمه مُلكيه است به عالم ديگر كه عالم حيات دائمى نورانى و نشئه باقيه عاليه ملكوتيه است- حق است؛ اما قلوب ما از اين معرفت حظى ندارد و دلهاى ما از آن بىخبر است. بلكه قلوب ما اخلاد به ارض طبيعت و نشئه ملكيه دارد و حيات را عبارت از همين حيات نازل حيوانى ملكى مىداند، و براى عالم ديگر كه عالم آخرت و دار حيوان است حيات و بقايى قائل نيست. از اين جهت، ركون و اعتماد به اين عالم داريم و از آن عالم فرارى و خائف و متنفر هستيم. اين همه بدبختىهاى ما براى نقص ايمان و عدم اطمينان است. اگر آنطورى كه به زندگانى دنيا و عيش آن اطمينان داريم و مؤمن به حيات و بقاى اين عالم هستيم، به قدر عُشر آن به عالم آخرت و حيات جاويدان ابدى ايمان داشتيم، بيشتر دل ما متعلق به آن بود و علاقهمند به آن بوديم و قدرى در صدد اصلاح راه آن و تعمير آن بر مىآمديم؛ ولى افسوس كه سرچشمه ايمان ما آب ندارد و بنيان يقين ما بر آب است؛ ناچار خوف ما از مرگ از فنا و زوال است. و علاج قطعى منحصر آن وارد كردن ايمان است در قلب به فكر و ذكر نافع و علم و عمل صالح.
و اما خوف و كراهت متوسطين، يعنى آنهايى كه ايمان به عالم آخرت ندارند، براى آنست كه وجهه قلب آنها متوجه به تعمير دنياست و از تعمير آخرت غفلت ورزيدند؛ از
[١] آيت اللَّه محمد على شاه آبادى رحمه الله، رشحات البحار، ص ٢٣١، «كتاب الإنسان و الفطرة».
[٢] ر. ك: صفحه ٤٢.