موسوعة الإمام الخميني 46 (شرح چهل حديث( اربعين حديث)) - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٦٨٧ - در بيان آنكه تجدّد و حركت از صفات سلبيه است
و «تكلم» به اين معنى عرفى و مفهوم متعارف كه مورد سؤال راوى است صفت محدثه متجددهاى است كه ذات حق تعالى منزه و مبرا از آن است. و اين منافات ندارد با اثبات كلام و تكلم ذاتى از براى حق تعالى در مقام ذات، به يك معناى مقدس از تجدد و مبراى از حدوث.
و اجمال اين مطلب شريف آنكه حقيقت «تكلم» متقوّم به خروج كلام از مخارج مخصوصه نيست. و اين تقيد و انصرافى كه در عرف لغت و متعارف جمهور است از انس و عادت به ضميمه اوهام و افكار ناشى است؛ و الّا اصل معانى تقيد و تعينى ندارد.
«علم» عبارت از صرف دانش و ظهور شىء لَدى العالِم است، و مقيد به آن نيست كه با آلات ماديه، مثل دِماغ، يا معنويه، مثل حسّ مشترك يا لوح خيال مثلًا، ادراك شود.
اگر فرض كنيم يكى با دستش يا پايش علم به چيزى پيدا كند يا چيزى را بشنود يا ببيند، علم و سمع و بصر بر آنها صادق است؛ و همينطور اگر كسى در عالم خواب ببيند و بشنود و تكلم كند و احساس كند، تمام اين معانى بر آنها بىشائبه مجاز صادق است؛ با آنكه هيچيك از اين آلات مخصوصه محسوسه به كار نيفتاده. پس ميزانْ نفس ادراك مخصوص است در صدق اين معانى و مفاهيم.
و حقيقت «تكلم» اظهار مكنونات خاطر است و ابراز ما فى الضمير است بدون آنكه آلت مخصوصه در آن مدخليت داشته باشد. فرضاً كه به حسب لغت و عرف هم مَجاز باشد، در معانى و حقايق اين تقيدات نيست و به حسب عقل صادق است. و ما در باب اسماء و صفات بحث لغوى نداريم، و مقصود اثبات نفس حقايق است گرچه لغت و عرف با آن مساعد نباشد. پس، گوييم كه حقيقت «كلام» اظهار ما فى الضمير است، چه با آلات حسيه يا غير آن باشد، و چه كلام از مقوله صوت و لفظ و هواى خارج از باطن باشد يا نباشد. و «كلام» به حسب اين حقيقت از اوصاف كماليه وجود است، زيرا كه ظهور و اظهار از حقيقت وجود و به حقيقت وجود است؛ و هر چه وجود رو به كمال و قوّت رود، ظهور و اظهارش بيشتر گردد، تا به افق اعلى و مقام اسناى واجبى رسد كه نور الانوار و نور على نور و ظهور على ظهور است، و به فيض مقدس اطلاقى و كلمه «كُن» وجودى اظهار آنچه در غيبِ مقامِ واحديت دارد كند، و به فيض اقدس و تجلى ذاتىِ