ترجمه من لا يحضره الفقيه شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ غفاري، محمد جواد؛ بلاغي، صدر - الصفحة ٣٥٧ - باب آنچه در زنا موجب تعزير و حدود و رجم و قتل و نفى بلد است
ميدان كوفه مىآيد تا بيارى خدا حدّ الهى را بر او جارى سازد،
سپس از منبر فرود آمد، و چون صبح شد با زن خارج گشت و مردم در حالى كه با دستار خويش رويهاى خود را پوشيده بودند، و پارههايى سنگ را در دست و در آستين و در دامن عبا برگرفته بسوى ميدان رهسپار شدند، پس أمر فرمود براى او گودالى آماده كردند و آن زن را تا سينه در آن پنهان كردند، آنگاه بر قاطر خود سوار گشت و پا در پنجه ركاب نمود و دو انگشت سبّابه خود را در گوش نهاد و با صداى بلند آواز داد: اى گروه مردم براستى كه خداوند تبارك و تعالى دستورى و قرارى را بسوى پيامبرش ٦ فرستاد، و رسولش نيز با من اين قرار را گفته است كه هر كس حدّى از حدود الهى بگردن دارد در اجراى حدّ اقدام ننمايد، پس هر كس حدّى بر عهده اوست همانند حدّى كه بر اين زن است، او حقّ ندارد در اين كار شركت كند، پس همگى مردم در آن روز بازگشتند بجز امير المؤمنين و حسن و حسين عليهم السّلام و اينان حدّ را بر او جارى كردند در حالى كه با آنان كسى از مردم نبود.
شرح: «گذشت كه سعد بن طريف راوى اين قصّه از قضات اهل سنّت است، و هدف آنان آنست كه چون عمر بن الخطاب خليفه ثانى را عقيده اين بوده كه رجم با بيّنه (يعنى چهار شاهد) و حبل (يعنى حاملگى) و اقرار متّهم چهار بار ثابت مىشود، و بعكس علىّ بن ابى طالب ٧ را عقيده آن بود كه رجم بجز با بيّنه