مجموعه مقالات دومين همايش مردمسالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٢٩٨
سدههاى ميانه نهادهايى چون خانواده و اقتدار دولت محدوديتهايى به شمار مىرفتند كه به دليل «گناه نخستين» لازم شدهاند. اما لوتر اين نهادها را بهعنوان ابزارهاى عشق خدا معرفى كرد و نگرشى مثبت نسبت به آنها بنا نهاد. وى به دنبال آزاديبخشى به فرد مؤمن از انبوه قيود نهادهاى گوناگون به ويژه كليساى روم و بندهاى سنتى بود. فرهنگ و جامعه به عقيده لوتر از يك سو خدا آييناند، و از طرف ديگر خود آيين. خدا آييناند، از اين جهت كه عمل خلقت همواره عملى خاص خداوند است و از سوى ديگر خودآييناند، از آن رو كه محصول عمل آزاد، عقلانى و مسئولانه فرد انساناند. در كالونيسم نيز، ضمن تشويق مؤمنان به مشاركت فعال در امور اجتماعى، دنياى سياست دنياى مستقلى ديده شده كه در آن انسان به ساماندهى عمومى خود مشغول است.[١] مفهوم اين سخن در عين حال جدايى دنياى دينى و دنياى سياست است. كالون فضايل اقتصادى نظير سختكوشى، صرفهجويى و خوددارى از اسراف را ستايش مىكرد و اين صفات چنانكه ماكس وبر در كتاب پروتستانتيسم و روح سرمايهدارى آورده، در رشد سرمايهدارى مؤثر بوده است.
ب/ ١- ٤. انقلاب علمى؛ طى دورهاى كه از انتشار كتاب گردش افلاك نوشته كپرنيك تا كتاب اصول نوشته نيوتن امتداد مىيابد (١٦٧٨- ١٤٥٣) روش و نگرش علمى بهعنوان نيروى اصلى هدايتگر زندگى عرصه را از دست الهيات و ادبيات بيرون آورد. اختراعات در زمينه صنعت چاپ، نيروى بخار و بهطور كلى فيزيك و پزشكى در قرن هفدهم و قرون بعد، موجب شد تا دين مسيحيت از عرصه حيات مادى به حوزه اخلاق خصوصى واپس رود. علم جديد نگاه انسان را نسبت به سنتها دگرگون كرد و به انسان امكان داد تا استقلال خود را از گذشته اعلام دارد. از ديگر نتايج پيدايش و پيشرفت علم جديد اين بود كه به انسان نشان داد كه اصلاح شرايط زندگى تنها با تحول از درون انسان ميسر نيست بلكه به تغيير زندگى بيرونى و سامان اجتماعى و سياسى نيز بستگى دارد.[٢]
[١] - پولادى، كمال؛ تاريخ انديشه سياسى در غرب: از ماكياولى تا ماركس، ص ١٣.
[٢] - همان، ص ١٤.