مجموعه مقالات دومين همايش مردمسالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٢٩٧
تاريخى است كه ميان دين و معنويت و امور قدسى، و ميان دنيا و توجه به دنيا و زندگى دنيوى دوئيت و دوگانگى قائل بوده است. در تحليلهاى رايج فرآيند سكولاريزاسيون، دين اساساً مربوط به عالم ثابتات و امور قدسى غيردنيوى است و ربطى به عالم متغيرات و دنيا ندارد به همين جهت جايگاه درست و واقعى آن «حوزه خصوصى» است و «حوزه عمومى» بايد به دولت و قرارداد سپرده شود. جان لاك در اين رابطه مىگويد: «به نظر من بيش از هر چيز لازم است كه به دقت حوزه كار مدنى را از حوزه مذهب تميز دهيم و حدود درستى را كه ميان آن دو هست، مشخص كنيم و اگر اين كار انجام نشود، مشاجراتى كه همواره ميان كسانى كه نگران علايق مربوط به روح آدميان هستند و يا دست كم تظاهر به اين نگرانى مىكنند، از يكسو و كسانى كه نگران دولت و كشور هستند هيچگاه نمىتواند به پايان برسد.»[١] هابز در تبيين خاستگاه غيردينى جامعه ليبرالى مىگويد: «حكومت سلطان به واسطه حق الهى نيست، زيرا نيروى مردم از مردم آمده است؛ اما قدرتش را نبايد گروهى از مردم يا قانون و يا كليسا محدود كند.»[٢] بدين ترتيب سكولارى بودن جامعه و نظام ليبرالى از مفروضات انديشه ليبرالى محسوب مىشود.
ب/ ١- ٣. اصلاحات دينى و پروتستانتيسم؛ مارتين لوتر و جان كالون از رهبران اصلى اين جنبش اصلاحى بودند. ايشان با رد رسم خريد آمرزش گناهان كه در حوزه كليساى كاتوليك معمول بود، اقتدار پاپ را زير سؤال بردند و بر محوريت انجيل به جاى محوريت كليساى روم، اعتقاد به اصل «روحانى بودن هر مؤمن مسيحى» به جاى مرجعيت رسمى، تكيه به سلوك مؤمنان متكى بر هدايت خداوند به جاى مرجعيتهاى نهادينه و سرانجام، «وجدان آزاد» مؤمن مسيحى تأكيد داشتند. به عقيده لوتر همه حقايق به ساحت خداوند تعلق دارد. كليسا براى خير معنوى و دولت براى خير مادى بشر درست شده است. در
[١] - فرانكلين لوفان بلومر؛ جريانهاى بزرگ در تاريخ انديشه سياسى غربى، ترجمه حسين بشيريه، تهران، انتشارات باز، ١٣٨٢، ص ٤٥١.
[٢] - دورانت، ويليام جيمز؛ تاريخ تمدن عصر لويى چهاردهم، ترجمه پيروز مرزبان، ابوطالب صارمى، عبدالحسين شريفيان، تهران، انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٤، ص ٦٤٣.