مجموعه مقالات دومين همايش مردمسالارى دينى - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٢١٤
حكومتهاى فردسالار،[١] اشرافسالار[٢] و اليگارشى[٣] مفهوم آن بهتر درك مىشود. دموكراسى نظامى است مردمى؛ يعنى در خدمت عموم مردم نه صنف، فرد يا طبقهاى خاص. تاريخ دموكراسى نشان دهنده اعمال دو مدل از اين نوع حكومت بوده است: مدل مستقيم كه در يونان باستان اجرا مىشد و مدل غيرمستقيم كه امروزه اعمال مىگردد.
در مورد وجهه دموكراسى گفته مىشود كه گريز يا گرايش به دموكراسى هميشه يكسان نبوده است. تا پايان سده نوزدهم غالباً نگاهها به آن منفى بود. افلاطون از پيشگامان نقد دموكراسى است و آن را حكومت جاهلان مىناميد و به شدت با آن مخالفت مىورزيد. ارسطو با ديده ترديد و گاه بدبينانه به آن مىنگريست و در تقسيمبندى حكومتها آن را در رديف حكومتهاى نامطلوب جاى مىداد. او «دموكراسى را حكومتى مىدانست كه فقط به صلاح تهيدستان نظر دارد و در تأمين صلاح عموم نمىكوشد». اين مفهوم از سده نوزدهم بار ديگر به صورت جدى به ادبيات سياسى غربى بازگشت. گرايش مجدد به دموكراسى تقريباً از زمانى آغاز شد كه نظريه حق الهى حكومت مورد توجه قرار گرفت.
هابز در كتاب لوياتان اين نظريه را به سخره گرفت و به شدت رد كرد.[٤] او نظريه قرارداد اجتماعى را به عنوان نظريه بديل آن مطرح كرد كه حكومت حق مردم است نه حق خدا؛ مردم مىتوانند اين حق را به هر كس كه بخواهند بسپارند.[٥] هابز لباس تقدس را از تن حكومت در آورد و آن را زمينى و بشرى ساخت. لاك و روسو- كه از اصحاب قرارداد اجتماعى به حساب مىآيند- نيز نقش بسزايى در پيشبرد انديشه دموكراسى ايفا كردند. با اين حال دموكراسى مدرن ليبرال در عرضه نظريه پردازى بيشتر مديون جان استوارت ميل و پيروان اوست. او نهاد نمايندگى را از عناصر دموكراسى برشمرد و دموكراسى غيرمستقيم را تئوريزه كرد. در اين سيستم نمايندگان برگزيده شهروندان به جاى آنها نقش مىپردازند
[١]١ .Monocracy .
[٢]٢ .Aristocracy .
[٣]٣ .Oligarchy .
[٤] - توماس هابز، لوياتان، ترجمه حسين بشيريه( تهران: طرح نو، ١٣٨٠)، بخش سوم.
[٥] - همان، ص ١٩٢.