دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٧ - ٥/ ١٥ ٣ عقيل
دست آورده باشم؛ و چگونه ستم روا دارم بر كسى به خاطر جانى كه به سرعت به سوى نابودى روان است و ماندنش در خاك، طولانى است؟ به خدا سوگند، عقيل را ديدم كه سخت نيازمند است و از من، يك من از گندم شما را تقاضا كرد و كودكانش را ديدم كه از تنگدستى، ژوليدهموى و تيرهرنگ بودند؛ گويى چهرههايشان با نيلْ سياه و كبود شده است، و عقيل، پى در پى به من مراجعه كرد و خواستهاش را تكرار كرد. به گفتههايش گوش دادم. پنداشت كه دينم را به او مىفروشم و از او پيروى مىكنم و راه خودم را ترك مىكنم.
پس آهنى برايش گداختم. آنگاه، آن را به تنش نزديك ساختم تا از آن عبرت گيرد. پس فرياد برآورد، مانند بيمار از درد. نزديك بود از حرارتش بگدازد. سپس به وى گفتم: نوحهگرانِ كودك از دست داده، بر تو بگِريند اى عقيل! تو از آهنى مىنالى كه انسانى به بازيچه، آن را گرم ساخته و مرا به سوى آتشى مىكشانى كه خداى جبّار، از روىخشم، آن را برافروخته؟ تو از آزار آهن داغ بنالى و من از آتش دوزخ ننالم؟
١٥٥٢. المناقب، ابن شهر آشوب: عقيل بر او (على ٧) وارد شد و به حسن ٧ گفت: عمويت را بپوشان.
حسن ٧ با لباسى از لباسهايش و ردايى از رداهاى خود، او را پوشانيد. چون هنگام شام شد، [غذا] نان و نمك بود.
عقيل گفت: چيزى جز آنچه مىبينم، نيست؟
[على ٧] فرمود: «مگر اين، نعمت خدا نيست؟ او را بسيار سپاسگزاريم».
عقيل گفت: مالى به من ده تا بدهىام را بپردازم و زود، خواستهام را برآور تا از نزدت بروم.