دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٦٥ - ٥/ ١٥ ٣ عقيل
گويد: اين سخن به دخترش رسيد و به پدر گفت: اى امير مؤمنان! من دختر تو و پاره تن تو هستم. چه كسى از من سزاوارتر است به پوشيدن آن؟
اميرمؤمنان به وى فرمود: «اى دختر على بن ابى طالب! از حق، كناره مگير. آيا همه زنان مهاجران، در اين عيد، با چنين گردنبندى خود را مىآرايند؟».
پسر ابو رافع گويد: گردنبند را از دختر على ٧ گرفتم و به جايش برگرداندم.
٥/ ١٥ ـ ٣
عقيل
١٥٥٠. امام صادق ٧: هنگامى كه على ٧ به حكومت رسيد، بر منبر رفت و خدا را حمد و سپاس گفت. آنگاه فرمود: «به خداوند سوگند كه از ثروتهاى عمومى شما، درهمى بر ندارم تا زمانى كه درخت خرمايى در مدينه دارم. به خود باز گرديد و انصاف دهيد. آيا گمان مىبريد كه خود را محروم مىسازم و به شما مىبخشم؟».
راوى گويد: [در اين هنگام] عقيل بلند شد و گفت: به خدا سوگند، مرا و سياهى در مدينه را يكسان قرار مىدهى؟!
فرمود: «بنشين! آيا كسى ديگر جز تو نبود كه سخن بگويد؟ تو بر آن سياه، برترى ندارى، جز به سبقت در دين يا پارسايى».
١٥٥١. امام على ٧: به خدا سوگند، اگر شب را روى گياه خاردار به سر برم يا در طوقهاى آهنين كشيده شوم، برايم خوشتر است كه در روز رستاخيز، خدا و رسولش را ملاقات كنم، در حالى كه ستمكار بر برخى بندگان باشم، و به ناحق، چيزى را به