دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٥٣ - ٥/ ١٣ اهتمام ويژه به يتيمان
زن گفت: من به پختن نان، آگاهتر و بر آن، توانمندترم. تو با كودكان باش و آنان را سرگرم كن، تا از پختن نان، فارغ شوم.
زن به سوى آردها رفت و آنها را خمير كرد و على ٧ به سوى گوشت رفت و آن را پخت و از خرما و گوشت و ديگر خوراكىها، لقمه به دهان كودكان مىگذاشت، و هرگاه كودكان، لقمهاى مىخوردند، به آنها مىگفت: «فرزندم! على بن ابى طالب را حلال كن به خاطر آنچه بر تو گذشته است».
وقتى زن، آرد را خمير كرد، گفت: اى بنده خدا! تنور را روشن كن. على ٧، شتابان، براى روشن كردنش حركت كرد. وقتى شعلهورش ساخت و به صورتش برخورد كرد، گفت: «اى على! بچش. اين است كيفر كسى كه بيوهزنان و يتيمان را رها سازد».
زنى [ديگر] كه على ٧ را مىشناخت، او را ديد و گفت: واى بر تو اى زن! اين، امير مؤمنان است.
راوى گويد: زن، با شتاب مىگفت: شرمندهات هستم، اى امير مؤمنان!
فرمود: «من شرمنده تو هستم، اى بنده خدا! از آن رو كه دربارهات كوتاهى كردهام».[١]
١٥٣٦. كشف اليقين: گزارش شده كه على ٧، شبى بر زنى تهىدستْ عبور كرد كه كودكانى خردسال داشت و از گرسنگى گريه مىكردند. آن زن، كودكان را مشغول و سرگرم مىكرد تا بخوابند، و آتشى زير ديگى كه فقط آب داشت، برافروخته بود، تا كودكان گمان برند كه در ديگ، غذايى است كه برايشان مىپَزَد.
امير مؤمنان، از حال زن آگاه شد. به سوى خانهاش راه افتاد، در حالى كه قنبر نيز با او بود. سپس زنبيلى خرما و كيسهاى آرد و مقدارى چربى، برنج و نان برداشت و بر دوشش نهاد. قنبر خواست آن را بر دوش كشد، نگذاشت.
وقتى به خانه زن رسيد، اجازه ورود خواست.
زن، اجازه داخل شدن داد.
سپس مقدارى برنج در ديگ ريخت با مقدارى چربى. وقتى كه از پختن آن فارغ شد، آن را در اختيار كودكان گذاشت و از آنها خواست كه بخورند.
وقتى سير شدند، شروع كرد به دور اتاق گشتن و صداى «بَع بَع» در آوردن، و آنها مىخنديدند.
وقتى از خانه بيرون آمد، قنبر به وى گفت: سرورم! ديشب امرى شگفت ديدم
[١]. ر. ك: ج ١٠ ص ٢٩٣( پيشواى مستضعفان).