دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٩ - ٥/ ٦ بازرسى مستقيم بازار
ابن عباس گويد: بر او سلام كردم و او پاسخم را داد و سپس فرمود: «اى ابن عباس! مالها چه شد؟».
گفتم: اينجاست، اى امير مؤمنان! و آن را نزد او بردم. مرا نزديك خود گرفت و به من خوشامد گفت.
آنگاه، جارچى نزد او (على ٧) آمد كه شمشير وى را به هفت درهم براى فروش، اعلام دارد و فرمود: «اگر در بيت المال مسلمانان، به اندازه بهاى چوب مسواك اراكْ بهرهاى داشتم، آن را نمىفروختم».
شمشير را فروخت و پيراهنى براى خود به چهار درهم خريد و دو درهم را صدقه داد و با يك درهم، سه روز مرا ميهمان كرد.
١٤٧٦. فضائل الصحابة، ابن حنبل از ابو مطر بصرى: وى على ٧ را ديد كه نزد خرمافروشان آمد. كنيزكى نزد خرمافروش مىگريست. پرسيد: «تو را چه شده است؟».
كنيز گفت: خرمايى را به يك درهم به من فروخت؛ ولى آقايم آن را برگرداند و [خرمافروش] آن را بازپس نمىگيرد.
[على ٧] فرمود: «اى دارنده خرما! خرمايت را بستان و درهمش را برگردان كه او خدمتگزارى است و اختيارى ندارد».
خرمافروش، على ٧ را عقب راند. مسلمانان به وى گفتند: مىدانى چه كسى را عقب راندى؟ گفت: نه. گفتند: امير مؤمنان را!
آنگاه، خرماى كنيزك را بر روى خرماها ريخت و درهم را به وى بازگرداند.
[سپس خطاب به على ٧] گفت: دوست دارم از من خشنود باشى.
[على ٧] فرمود: «خشنودى من از تو وقتى است كه حقوق مردم را كامل بپردازى».
١٤٧٧. مكارم الأخلاق به نقل از مختار تمّار: من شبها را در مسجد كوفه سپرى مىكردم و در ميدان، فرود مىآمدم و از بقّالها نان تهيه مىكردم (وى از مردمان بصره بود). روزى بيرون آمدم كه ناگهان مردى خطاب به من گفت: «لباست را بالا گير كه براى پاكيزگى آن، بهتر است و با تقواى پروردگار، سازگارتر».
پرسيدم: اين كيست؟
گفته شد: على بن ابى طالب ٧.
به دنبالش حركت كردم. او به سمت بازار شتران مىرفت. وقتى بدانجا رسيد، ايستاد و فرمود: «اى بازرگانان! بپرهيزيد از سوگند ناروا، كه متاع را از ميان مىبَرَد و بركت را نابود مىسازد».