دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٣ - ٦/ ١١ كمك به ستمديدگان
به درِ خانه مرد رفت و ايستاد و گفت: «السلام عليكم!».
جوانى بيرون آمد. على ٧ فرمود: «اى بنده خدا! از خدا پروا كن. تو زنت را ترساندهاى و بيرون راندهاى».
جوان گفت: تو را به او چه كار؟ به خدا سوگند، به سبب اين سخن تو او را مىسوزانم!
آنگاه امير مؤمنان فرمود: «تو را به نيكى امر مىكنم و از زشتى، باز مىدارم. با زشتى به استقبالم مىآيى و نيكى را ناديده مىانگارى؟».
مردم از گوشه و كنار مىآمدند و مىگفتند: سلام بر تو اى امير مؤمنان!
مرد، پشيمان و سرگشته گفت: اى امير مؤمنان! از لغزشم درگذر. به خدا سوگند، [از اين پس] در برابرش زمينى خواهم بود كه بر من پا گذارد.
على ٧ شمشيرش را غلاف نمود و گفت: «اى بنده خدا! وارد خانهاتشو و همسرت را بهچنين كارهايى وا مدار».
١٦٢٨. الاختصاص: سعيد بن قيس همدانى، در روزى گرم، على ٧ را در آستانه ديوارى ديد. پس گفت: اى امير مؤمنان! در اين ساعت [اينجا چه مىكنى]؟
فرمود: «بيرون نيامدم، جز آنكه ستمديدهاى را يارى دهم يا دادخواهى را كمك رسانم».
در اين هنگام، زنى نزد او آمد كه دلْ تهى كرده بود و نمىدانست كجا پناه گيرد. نزد او ايستاد و گفت: اى امير مؤمنان! همسرم به من ستم كرده و بر من تعدّى روا داشته است و سوگند ياد كرده كه مرا كتك زند. با من نزد او درآى.
پس [على ٧] سرش را پايين افكند. سپس سر بلند كرد، در حالى كه مىگفت: «نه؛ به خدا سوگند، تا آن كه حق ستمديده، بدون درماندگى (لُكنت) در گفتار، ستانده شود. خانهات كجاست؟».
گفت: در فلان مكان.
با زن راه افتاد تا به خانهاش رسيد. زن گفت: اين است خانه من.
راوى گويد: [على ٧] سلام كرد. پس جوانى بيرون آمد كه لباسى بلند و رنگى بر تن داشت. سپس على ٧ فرمود: «از خدا پروا كن! همسرت را ترساندهاى».
جوان گفت: تو را با او چه كار؟ به خدا سوگند، به خاطر سخنت او را در آتش مىسوزانم.
راوى گويد: هرگاه [على ٧] جايى مىرفت، تازيانهاش به دستش بود و شمشير به كمرش آويزان. آن كه بر او حكم تازيانه روا مىشد، او را مىزد و آن كس كه حكم شمشير بر او بار مىشد، به سرعت به اجرا مىگذارد.
ناگاه، جوان متوجّه شد كه امير مؤمنان شمشيرش را كشيده و مىگويد: «تو را به نيكى فرمان