اصول فقه نوين - اراکی، محسن - الصفحة ٥٧ - بخش اول حروف حكايى
در جمله «الإنسان أبيض» و «زيد فى الدار» سه نوع معنا وجود دارد:
\* نوع اول: معناى جوهرى كه در معنا و تحقق خارجى مستقل مىباشد. به تعبيرى ديگر مستقل الماهية و الوجود است، نظير «انسان» در جمله اول و «زيد» و «دار» در جمله دوم. اين معانى مستقله كه در ذهن از استقلال برخوردارند، از معنايى در خارج حكايت مىكنند كه آن نيز از استقلال در وجود خارجى برخوردار است.
\* نوع دوم: معناى عرضى است؛ نظير «بياض» در جمله اول. اين معنا اگرچه در ذهن از استقلال برخوردار است- يعنى بدون تكيه و اعتماد بر معنايى ديگر قابل تصور ذهنى است- امّا از وجودى حكايت مىكند كه در خارج، بدون اعتماد بر موضوع قابليت وجود ندارد. ذهن مىتواند اين دسته از معانى (معانى عرضيه) را به دليل استقلال ماهوى كه دارند مستقل تصور كند.
اين دو دسته از معانى- معانى جوهريه و معانى عرضيه- اگرچه در ذهن قابل تصورند، لكن به دليل استقلال ماهوى كه دارند، ممكن نيست فى انفسها و بدون دخالت معناى ربطى ديگرى با يكديگر مرتبط شوند و معناى به هم پيوسته و مترابطى به وجود بياورند. به همين جهت تشكيل و تأليف يك معناى مركّب واحد از اين نوع معانى، بدون دخالت معناى نوع سوم ممكن نيست.
\* نوع سوم: معناى نسبى يا معناى حرفى است. معانى نوع اول و دوم در عالم خارج و در پى آن در عالم ذهن با يكديگر مرتبطند، لكن به دليل اينكه اين ارتباط و به همپيوستگى در عالم ذهن، از درون اين معانى نجوشيده است؛ زيرا اين معانى به خودى خود و با قطع نظر از نوع سوم معانى، مستقل از يكديگرند؛ لذا براى ارتباط و به هم پيوستگى اين معانى- معانى مستقله از نوع اول و دوم- با يكديگر در عالم ذهن، نياز به دسته سومى از معانى وجود دارد كه بتواند از ارتباط و نسبتى كه بين اين معانى در عالم خارج وجود دارد حكايت كند. در نتيجه، مجموعه منسجمى از معانى به هم پيوسته در ذهن شكل بگيرد كه از مجموعه منسجم به هم