گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٣٧ - ٩/ ١٥ احوال امام عليه السلام در لحظههاى پايانى زندگى
و با شمشير، به گلوى او مىزد و مىگفت: به خدا سوگند، سرت را جدا مىكنم، با آن كه مىدانم كه تو، فرزند پيامبر خدايى و بهترين پدر و مادر را دارى![١]
٤٥٦. تاريخ الطبرى- به نقل از حُمَيد بن مسلم-: مردى از قبيله كِنْده به نام مالك بن نُسَير از بنى بَدّا، نزديك حسين عليه السلام آمد و با شمشير، چنان بر سرِ وى زد كه كلاه او را پاره كرد و به سرش رسيد و آن را خون انداخت و كلاه، پُر از خون شد.
حسين عليه السلام به او فرمود: «با آن [دستت] نخورى و ننوشى، و خدا، تو را با ستمكاران، محشور كند!».
حسين عليه السلام، آن كلاه را انداخت و سپس، كلاهى [ديگر] خواست و آن را به سر نهاد و عمامه بست؛ ولى درمانده و ناتوان شده بود. آن مرد كِنْدى، نزديك آمد و آن كلاه را- كه از خَز بود-، برداشت. هنگامى كه پس از آن بر همسرش، امّ عبد اللَّه، دختر حُر و خواهر حسين بن حُرِّ بَدّى در آمد و كلاه را از خون شست، همسرش به او گفت: آيا لباس فرزند دختر پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را به خانهام مىآورى؟ آن را از من، دور كن!
يارانش هم گفتهاند كه او، همواره نادار و بدحال بود تا مُرد.[٢]
[١] احتمالًا، افراد ديگرى هم از صحابه پيامبر در سپاه امام عليه السلام بودهاند، چنان كه در باره افرادى نظير: حبيب بن مُظاهر و مسلم بن عوسجه و هانى بن عُروه و عبد اللَّه بن يقطُر، ادّعا شده كه صحابى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بودهاند( إبصار العين: ص ٢٢١)؛ امّا بر اساس مداركى كه فعلًا در دست اند، تنها در باره صحابى بودن اين دو نفر مىتوان با قاطعيّت، سخن گفت.
[٢] لباب الأنساب: ج ١ ص ٤٠٠، المناقب، ابن شهرآشوب: ج ٤ ص ١١٢.