گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٢٥ - ٣/ ٢ نامه كوفيان به امام و دعوت او به قيام
آن گاه نامه را با عبد اللَّه بن سَبعِ هَمْدانى و عبد اللَّه بن وال، روانه كرديم و به آنان دستور داديم با سرعت، حركت كنند. آن دو از كوفه حركت كردند و با شتاب، راه پيمودند تا خود را دهم ماه رمضان در مكّه به حسين عليه السلام رساندند. پس از آن، دو روز صبر كرديم. سپس قيس بن مُسهِر صيداوى، عبد الرحمان بن عبد اللَّه بن كَدِنِ ارحَبى و عُمارَة بن عُبَيد سَلولى را به سوى وى روانه ساختيم و آنان با خود، پنجاه و سه نامه از جانب يك نفر، يا دو نفر يا چهار نفر بُردند. دو روز ديگر، صبر كرديم. آن گاه هانى بن هانىِ سَبيعى و سعيد بن عبد اللَّه حَنَفى را فرستاديم و اين نامه را همراهشان كرديم: «به نام خداوند بخشنده مهربان. به حسين بن على، از طرف شيعيانش از مؤمنان و مسلمانان. امّا بعد، به سوى ما بشتاب. به راستى كه مردم، انتظار شما را مىكشند و نظرى به غير شما ندارند. پس بشتاب، بشتاب. درود بر شما!».
همچنين شَبَث بن رِبعى، حَجّار بن ابجَر، يزيد بن حارث بن يزيد بن رُوَيم، عَزْرَة بن قيس، عمرو بن حَجّاج زُبَيدى و محمّد بن عُمَير تميمى، اين نامه را نوشتند: «امّا بعد، آستانه شهر، سرسبز است و ميوهها رسيده و آبها فراوان اند.[١] پس هر گاه اراده كردى، بر لشكرى آماده، فرود آى. درود بر شما!».
نامههاى بسيارى نزد ايشان جمع شد. پس نامهها را خواند و از پيكها در باره مردم، پرسش كرد.[٢]
[١] سِرجون بن منصور رومى- و گفته شده سرحون-، نامش تعريب شده سرژيوس است و پدرش منصور، كارگزار اموال بود. سرجون، غلام معاويه و كاتب او و پسرش يزيد و عبد الملك بود. او مسيحى بود و به وى سرحه گفته مىشد. او كليسايى در بيرون« باب فراديس» داشت كه پس از فتح[ دمشق] برايش ساخته شده بود. او اسلام آورد؛ ولى كليسا باقى ماند. وى همدم يزيد در مىگسارى بود و او بود كه وقتى خبر مسلم بن عقيل به يزيد رسيد، به يزيد توصيه كرد ابن زياد را بر كوفه بگمارد. سرجون، كاتب بنى اميّه تا زمان عبد الملك بن مروان بود. عبد الملك، او را سرپرست تمام ديوانهاى عرب و عجم قرار داد و چون از دنيا رفت، منصب« كتابت»، به عربهاى مسلمان رسيد.
[٢] لَمَّا اجتَمَعَتِ الكُتُبُ عِندَ يَزيدَ، لَيسَ بَينَ كُتُبِهِم إلّا يَومانِ، دَعا يَزيدُ بنُ مُعاوِيَةَ سَرجونَ مَولى مُعاوِيَةَ، فَقالَ: ما رَأيُكَ؟ فَإِنَّ حُسَيناً قَد تَوَجَّهَ نَحوَ الكوفَةِ، ومُسلِمُ بنُ عَقيلٍ بِالكوفَةِ يُبايِعُ لِلحُسَينِ، وقَد بَلَغَني عَنِ النُّعمانِ ضَعفٌ وقَولٌ سَيِّئٌ- وأقرَأَهُ كُتُبَهُم-، فَما تَرى؟ مَن أستَعمِلُ عَلَى الكوفَةِ؟ وكانَ يَزيدُ عاتِباً عَلى عُبَيدِ اللَّهِ بنِ زِيادٍ.
فَقالَ سَرجونُ: أرَأَيتَ مُعاوِيَةَ لَو نُشِرَ لَكَ، أكُنتَ آخِذاً بِرَأيِهِ؟ قالَ: نَعمَ. فَأَخرَجَ عَهدَ عُبَيدِ اللَّهِ عَلَى الكوفَةِ، فَقالَ: هذا رَأيُ مُعاوِيَةَ، وماتَ وقَد أمَرَ بِهذَا الكِتابِ.
فَأَخَذَ بِرَأيِهِ، وضَمَّ المِصرَينِ إلى عُبَيدِ اللَّهِ، وبَعَثَ إلَيهِ بِعَهدِهِ عَلَى الكوفَةِ ١٢٠
( تاريخ الطبرى: ج ٥ ص ٣٥٦؛ الإرشاد: ج ٢ ص ٤٢).