گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٤١ - ١/ ١٨ پاسخ خانواده و ياران امام عليه السلام
٣٠١. الأمالى، صدوق- به نقل از عبد اللَّه بن منصور، از امام صادق، از پدرش امام باقر، از امام زين العابدين عليهم السلام-: هنگامى كه نامه عبيد اللَّه بن زياد، به عمر بن سعد رسيد، عمر به جارچىاش فرمان داد كه ندا در دهد: ما امروز و امشب را به حسين و يارانش، مهلت داديم.
اين بر حسين عليه السلام و يارانش، گران آمد. حسين عليه السلام در ميان يارانش به سخن ايستاد و فرمود: «خدايا! من، نه خاندانى را مىشناسم كه از خاندانم، نيكوكارتر و پاكتر و پاكيزهتر باشند، و نه يارانى را كه بهتر از ياران من باشند. مىبينيد كه چه شده است؟ شما از بيعت من آزاديد و چيزى به گردنتان نيست و تعهّدى به من نداريد. اين، شب است كه تاريكى آن، شما را فرا گرفته است. آن را مَركب خود گيريد و در شهرها پراكنده شويد، كه اين جماعت، مرا مىجويند و اگر به من دست يابند، از تعقيب ديگران، دست مىكشند».
عبد اللَّه بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب، برخاست و گفت: اى فرزند پيامبر خدا! اگر ما، بزرگ و پير و سَرورمان، زاده سَرور عموهايمان، فرزند پيامبرمان و سَرور پيامبران را وا بگذاريم و همراهش شمشير نزنيم و با نيزه، همراهش نجنگيم، مردم به ما چه مىگويند؟
به خدا سوگند، نه؛ تا آن كه به همان جايى در آييم كه تو در مىآيى و جانهايمان را فداىِ تو كنيم و خونهايمان را به پاى تو بريزيم، كه چون چنين كرديم، آنچه را بر عهده ماست، ادا نموده و از عهده وظيفهمان، بيرون آمدهايم.
مردى به نام زُهَير بن قَين بَجَلى نيز برخاست و به امام عليه السلام گفت: اى فرزند پيامبر خدا! دوست داشتم كه كشته شوم و دوباره، زنده شوم و سپس كشته شوم و دوباره، زنده شوم و آن گاه، كشته شوم و باز، زنده شوم و تا صدبار به خاطر تو و همراهيانت