گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٨٩ - ٤/ ٢٧ اسارت مسلم پس از جراحت ديدن بسيار
گشتند و محمّد بن اشعث بر آنان بانگ زد كه: او را رها كنيد تا با او سخن بگويم.
پسر اشعث به مسلم، نزديك شد و رو به روى وى ايستاد و گفت: واى بر تو، اى پسر عقيل! خودت را به كشتن مده. تو در امانى و خونت بر گردن من است.
مسلم به وى گفت: اى پسر اشعث! گمان مىكنى تا نيرويى براى جنگيدن دارم، دست دراز مىكنم؟ نه! به خدا، هرگز چنين نمىشود. آن گاه بر پسر اشعث، يورش برد و او را تا پيش يارانش عقب راند. سپس به جاى خود باز گشت و ايستاد و گفت: بار خدايا! عطش، امانم را بُريده است!
كسى جرئت نداشت به وى نزديك شود، يا به او آب دهد. پسر اشعث، رو به يارانش كرد و گفت: واى بر شما! اين براى شما ننگ و عار است كه اين گونه از يك مرد، درمانده شويد. همه با هم، بر او يورش بريد.
همه بر مسلم يورش آوردند و او هم بر آنان يورش بُرد. مردى كوفى به نام بُكَير بن حُمرانِ احمرى، به سمت مسلم آمد و دو ضربت ميان آنان رد و بدل شد. بُكَير، ضربتى بر لب بالاى مسلم زد و مسلم بن عقيل هم بر او ضربتى زد و او كشته بر زمين افتاد.
آن گاه مسلم از پشت سر، مورد اصابت نيزه قرار گرفت و بر زمين افتاد و به اسارت گرفته شد و اسب و سلاحش را هم گرفتند. مردى از قبيله بنى سليمان به نام عبيد اللَّه بن عبّاس نيز جلو آمد و عمامهاش را برداشت.[١]
[١] كَتَبَ عُبَيدُ اللَّهِ بنُ زِيادٍ بِخَبَرِ مُسلِمٍ وهانِئٍ إلى يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ، فَأَعادَ عَلَيهِ الجَوابَ يَشكُرُهُ فيهِ عَلى فِعالِهِ وسَطوَتِهِ، ويُعرِّفُهُ أن قَد بَلَغَهُ تَوَجُّهُ الحُسَينِ عليه السلام إلى جِهَتِهِ، ويَأمُرُهُ عِندَ ذلِكَ بِالمُؤاخَذَةِ وَالانتِقامِ، وَالحَبسِ عَلَى الظُّنونِ وَالأَوهامِ ١٨٧
( الملهوف: ص ١٢٤).