گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠٤ - ١/ ٢ درخواست بيعت از امام عليه السلام
مدينه، نوشت كه: «مردم را فرا بخوان و از آنان بيعت بگير و از سران قريش آغاز كن و نخستين كسى كه از او بيعت مىگيرى، حسين بن على باشد».[١]
٧٦. تاريخ اليعقوبى: يزيد بن معاويه- كه مادرش ميسون دختر بَحْدَل كلبى بود- در آغاز ماه رجب سال شصت هجرى ...، در حالى به حكومت رسيد كه بيرون از دمشق بود. چون به دمشق آمد، نامهاى براى وليد بن عتبة بن ابى سفيان، فرماندار مدينه، نوشت: «هر گاه نامهام به دست تو رسيد، حسين بن على و عبد اللَّه بن زبير را فرا بخوان و برايم از آنها بيعت بگير و اگر سر باز زدند، گردنشان را بزن و سرشان را برايم بفرست. از مردمان ديگر هم برايم بيعت بگير و هر كه امتناع كرد، همان حكم را در بارهاش اجرا كن. تمام».[٢]
٧٧. تاريخ الطبرى- به نقل از ابو مخنف-: هنگامى كه يزيد به حكومت رسيد، برنامه مهمّى جز بيعت گرفتن و آسوده خاطر شدن از سوى گروهى كه در زمان معاويه از بيعت كردن با يزيد و پذيرش ولايتعهدى او سر باز زدند، نداشت. بدين جهت، براى وليد، اين نامه را نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از يزيد، امير مؤمنان، به وليد بن عُتبه. امّا بعد، به راستى كه معاويه بندهاى از بندگان خدا بود كه خداوند، گرامىاش داشت و او را به خلافت رسانيد و [هر چه نياز داشت،] به او بخشيد و امور را برايش هموار ساخت، و او با تقدير الهى زندگى كرد و با قضاى الهى در گذشت. خداى، او را رحمت كند! با خوشنامى زندگى كرد و با نيكى و پارسايى در گذشت.
[١] بَعَثَ الوَليدُ إلى عَبدِ اللَّهِ بنِ الزُّبَيرِ فَامتَنَعَ عَلَيهِ وماطَلَهُ يَوماً ولَيلَةً، ثُمَّ إنَّ ابنَ الزُّبَيرِ رَكِبَ في مَواليهِ وَاستَصحَبَ مَعَهُ أخاهُ جَعفَراً وسارَ إلى مَكَّةَ عَلى طَريقِ الفُرعِ، وبَعَثَ الوَليدُ خَلفَ ابنِ الزُّبَيرِ الرِّجالَ وَالفُرسانَ فَلَم يَقدِروا عَلى رَدِّهِ ....
وأمَّا الحُسَينُ بنُ عَلِيٍّ عليه السلام فَإِنَّ الوَليدَ تَشاغَلَ عَنهُ بِابنِ الزُّبَيرِ وجَعَلَ كُلَّما بَعَثَ إلَيهِ يَقولُ: حَتّى تَنظُرَ ونَنظُرَ. ثُمَّ جَمَعَ أهلَهُ وبَنيهِ ورَكِبَ لَيلَةَ الأَحَدِ لِلَيلَتَينِ بَقِيَتا مِن رَجَبٍ مِن هذِهِ السَّنَةِ[ ٦٠ ه] بَعدَ خُروجِ ابنِ الزُّبَيرِ بِلَيلَةٍ، ولَم يَتَخَلَّف عَنهُ أحَدٌ مِن أهلِهِ سِوى مُحَمَّدِ ابنِ الحَنَفِيَّةِ ٩٧
( البداية والنهاية: ج ٨ ص ١٤٧).
[٢] قصص: آيه ٢١.