گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٧٦ - ٧/ ٣ ورود خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله، به دمشق
گفتند: اى پيرمرد! تو را غريبه مىبينيم؟
گفتم: من سهل بن سعد هستم. پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را ديدهام و از او حديث شنيدهام.
گفتند: اى سهل! آيا تعجّب نمىكنى كه آسمان، خون نمىبارد و زمين، ساكنانش را فرو نمىبرد؟
گفتم: چرا اين گونه شود؟
گفتند: اين، سر حسين، از خاندان پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله است كه آن را از سرزمين عراق به شام، هديه مىبرند و اكنون مىرسد.
گفتم: شگفتا! سر حسين را به هديه مىبرند و مردم، خوشحالى مىكنند؟! از كدام دروازه مىآورند؟
مردم به دروازهاى به نام «دروازه ساعات»، اشاره كردند. به سوى آن رفتم و آنجا كه بودم، پرچمهايى پى در پى آمد و اسبسوارى را ديدم كه به دستش نيزه سرشكستهاى بود و سرى بر آن بود كه شبيهترينِ صورتها به پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله بود و در پى آن، زنانى سوار بر شتران بدون جهاز آمدند.
به يكى از آنها نزديك شدم و به او گفتم: اى دختر! تو كيستى؟
گفت: سَكينه دختر حسين.
به او گفتم: آيا درخواستى از من دارى؟ من، سهل بن سعد هستم كه جدّت را ديده و از او حديث شنيدهام.
سكينه گفت: اى سهل! به حامل سر بگو كه سر را جلوى ما ببرد تا مردم به ديدن او سرگرم شوند و به ما نگاه نكنند، كه ما حرم پيامبر خدا هستيم.
سهل گفت: به حامل سر، نزديك شدم و به او گفتم: آيا درخواستم را اجابت مىكنى تا در عوض، چهارصد دينار بگيرى؟
گفت: درخواستت چيست؟
گفتم: سر را جلوتر از اهل حرم، حركت بده.