گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٥ - ٧/ ١٩ خبر شهادت مسلم بن عقيل
او حسين عليه السلام را رها كرد و رفت و ما به سوى او رفتيم.
يكى از ما به ديگرى گفت: نزد او برويم و از او بپرسيم؛ چون از كوفه خبر دارد.
رفتيم تا به او رسيديم. گفتيم: درود بر تو!
گفت: درود بر شما!
گفتيم: از كدام قبيلهاى؟
گفت: اسدى هستم.
گفتيم: ما نيز اسدى هستيم. تو كيستى؟
گفت: من، بَكر فرزند فلانىام.
ما نيز خود را معرّفى كرديم و سپس گفتيم: از خبرهاى مردم بگو.
گفت: باشد. از كوفه بيرون نيامده بودم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند و ديدم كه از طرف پاهايشان، در بازار كشيده مىشوند.
آمديم تا به حسين- كه درود خدا بر او باد- رسيديم. با او همراهى كرديم تا اين كه شب در ثعلبيّه فرود آمد. هنگامى كه فرود آمد، نزد او آمديم و بر وى سلام كرديم و پاسخ سلام ما را داد. به او گفتيم: رحمت خدا بر تو باد! ما خبرى داريم. اگر دوست دارى، آشكارا، و اگر دوست دارى، پنهانى آن را برايت نقل كنيم.
به ما و يارانش نگريست و فرمود: «از اينان، چيزى پنهان نيست».
به او گفتيم: سوارى را كه ديشب آمد، ديدى؟
فرمود: «بله! مىخواستم از او بپرسم».
گفتيم: به خدا كه ما خبرش را از او گرفتيم و نياز به پرسش نيست. او مردى است همتيره ما، صاحبنظر، راستگو و خردمند. او به ما خبر داد كه پس از شهادت مسلم و هانى، از كوفه بيرون آمده و آنان را ديده است كه در بازار از طرف پاهايشان، بر زمين كشيده مىشوند.