گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧٤١ - ٦/ ٥ سخنرانى فاطمه صغرا در ميان كوفيان
واى برشما! آيا مىدانيد كدامين دستتان به ما زخم زد؟! و كدامين فرد به ستيز با ما برخاست؟! يا با كدام پا به جنگ ما آمديد؟!
به خدا سوگند، سنگدل گشتهايد، جگرتان خشن شده، دلهايتان مُهر خورده و گوشها و چشمهايتان بسته شده است. شيطان، فرصت را برايتان آراست و پردهاى بر ديدهتان نهاد كه ديگر هدايت نخواهيد شد.
مرگتان باد، اى كوفيان! پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله چه كسى را از شما كشته بود؟ و چه خونى را از شما به گردن داشت؟ به چه خاطر با برادرش و جدّم على بن ابى طالب و پسرانش و خاندان برگزيده پيامبر- كه درودهاى خدا و سلام او بر آنان باد- عناد ورزيديد؟! و شاعرتان به آن، مباهات كرد و چنين سرود:
ما على و فرزندان على را كشتيم
با شمشيرهاى هندى و نيزهها
و ما زنانشان را به سانِ زنان تُرك، اسير كرديم
و آنان را [نمىدانى] چگونه به خاك و خون كشيديم!
دهانت پُر از خاك و سنگ باد! به كشتن كسانى افتخار كردى كه خداوند، پاكشان داشته و آلودگى را از آنها رانده و پاك و پاكيزهشان كرده است! هيچ مگوى و پس بنشين، همان گونه كه پدرت نشست؛ چرا كه هر كس چيزى دارد كه خود به دست آورده و پيش فرستاده است.
واى بر شما! به خاطر برترى خدادادى ما، بر ما حسد ورزيديد؟
گناه ما چيست كه هميشه روزگار، درياى ما جولان دارد
و درياى تو، بىموج است و ناتوان از در بر گرفتن يك كِرم؟!
«آن، فزونى خداست كه به هر كه بخواهد، مىدهد و خداوند، داراى بخشش بزرگ است»[١] «و هر كه خدا، برايش نورى قرار ندهد، نورى نخواهد داشت»[٢]».
[١] إنَّ ابنَ زِيادٍ جَهَّزَ عَلِيَّ بنَ الحُسَينِ عليه السلام ومَن كانَ مَعَهُ مِنَ الحَرَمِ، ووَجَّهَ بِهِم إلى يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ مَعَ زَحرَ بنِ قَيسٍ ومِحقَنِ بنِ ثَعلَبَةَ وشِمرِ بنِ ذِي الجَوشَنِ ٦٢٣
( الأخبار الطوال: ص ٢٦٠؛ بغية الطلب فى تاريخ حلب: ج ٦ ص ٢٦٣١).
[٢] إنَّ عُبَيدَ اللَّهِ أمَرَ بِنِساءِ الحُسَينِ وصِبيانِهِ فَجُهِّزنَ، وأمَرَ بِعَلِيِّ بنِ الحُسَينِ فَغُلَّ بِغُلٍّ إلى عُنُقِهِ، ثُمَّ سَرَّحَ بِهِم مَعَ مُحَفِّزِ بنِ ثَعلَبَةَ العائِذِيِّ- عائِذَةِ قُرَيشٍ-، ومَعَ شِمرِ بنِ ذِي الجَوشَنِ، فَانطَلَقا بِهِم حَتّى قَدِموا عَلى يَزيدَ، فَلَم يَكُن عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ يُكَلِّمُ أحَداً مِنهُما فِي الطَّريقِ كَلِمَةً حَتّى بَلَغوا ٦٢٤
( تاريخ الطبرى: ج ٥ ص ٤٦٠، تاريخ دمشق: ج ٥٧ ص ٩٨).