گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٧ - ٤/ ٢١ پناه بردن مسلم به خانه طوعه
مسلم گفت: چرا.
زن گفت: پس نزد خانوادهات باز گرد.
مسلم، سكوت كرد. زن، دو مرتبه حرفهايش را تكرار كرد. باز مسلم، سكوت كرد. آن گاه زن گفت: به خاطر خدا باز گرد، سبحان اللَّه! اى بنده خدا! خدا، سلامتت بدارد! نزد خانوادهات باز گرد. شايسته نيست بر درِ خانه من بنشينى و من، اين كار را روا نمىدارم.
مسلم برخاست و گفت: اى بنده خدا! من در اين شهر، خانه و خانوادهاى ندارم. آيا مىخواهى پاداشى ببرى و كار نيكى انجام دهى؟ شايد در آينده بتوانم جبران كنم.
زن گفت: اى بنده خدا! جريان چيست؟
گفت: من، مسلم بن عقيل هستم. اين مردم به من دروغ گفتند و مرا فريفتند.
زن گفت: تو مسلم هستى؟
گفت: آرى.
زن گفت: داخل خانه شو. و او را داخل اتاقى غير از اتاق نشيمن خود كرد و فرشى برايش انداخت و برايش شام برد؛ ولى او شام نخورد.
زمانى نگذشت كه پسر آن زن، باز گشت. پسر ديد كه مادرش به آن اتاق، زياد رفت و آمد مىكند. پس گفت: رفت و آمدِ بسيارت به آن اتاق در اين شب، مرا به شك انداخته است. در آن جا كارى دارى؟
زن گفت: از اين بگذر.
پسر گفت: به خدا سوگند بايد مرا در جريان بگذارى.
زن گفت: به كارت برس و از من، چيزى مپرس.
پسر اصرار كرد. زن گفت: فرزندم! در آنچه مىگويم، با هيچ كس از مردم سخن مگو. و از او پيمان گرفت و پسر، سوگند ياد كرد. زن، جريان را به وى گفت. پسر، دراز كشيد و سكوت كرد. برخى گمان كردهاند كه مردم، آن پسر را از خود رانده بودند