گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠٥ - ٤/ ٣٤ شهادت هانى بن عروه
اين شهر، واقفى و جايگاه خانوادهاش را در ميان قبيله مىدانى. بستگان او باخبر شدهاند كه من و همراهانم، او را نزد تو آوردهايم. تو را به خدا سوگند، او را به خاطر من ببخش. من از دشمنى بستگان او، ناراحتم. آنان، گرامىترين مردمانِ اين شهر و پشتوانه اهل يمن هستند.
ابن زياد، وعده داد كه او را ببخشد؛ ليكن قضاياى مسلم كه اتّفاق افتاد، تصميمش عوض شد و از وفا كردن به وعدهاش سر باز زد.
وقتى مسلم بن عقيل به شهادت رسيد، ابن زياد، دستور داد هانى بن عروه را به بازار ببرند و سرش را از بدنش جدا كنند. هانى را با دستان بسته به بازار خريد و فروشِ گوسفند بردند و او پيوسته مىگفت: اى قبيله مَذحِج! امروز براى من، مَذحِجى نيست! اى قبيله مَذحِج! قبيله مَذحِج كجاست؟
آن گاه چون ديد كسى او را يارى نمىكند، دستش را كشيد و از طناب، بيرون آورد و گفت: آيا عصايى، كاردى، سنگى، استخوانى يافت نمىشود تا آدمى از جان خود، دفاع كند؟
بر او حمله بردند و او را محكم بستند. آن گاه به وى گفتند: گردنت را دراز كن.
گفت: من نسبت به گردنم، سخاوتمند نيستم و شما را بر كشتن خويش، يارى نمىكنم.
غلام عبيد اللَّه بن زياد- كه تُرك بود و نامش رشيد بود- با شمشير، ضربتى بر او زد؛ ولى اثر نكرد. هانى گفت: بازگشت، به سوى خداست. بار خدايا! به سوى رحمت و رضوان تو مىآيم.
آن گاه [آن غلام،] ضربهاى ديگر زد و او را كشت.
عبد الرحمان بن حُصَين مرادى، او (غلام عبيد اللَّه) را در منطقه خازِر[١] به همراه عبيد اللَّه بن زياد ديد. مردم گفتند: اين، قاتل هانى بن عروه است.
پسر حُصَين گفت: خداوند، مرا بكشد، اگر او (غلام عبيد اللَّه) را نكشم، يا در اين
[١] كانَ المُختارُ بنُ أبي عُبَيدٍ الثَّقَفِيُّ أقبَلَ في جَماعَةٍ عَلَيهِمُ السِّلاحُ، يُريدونَ نَصرَ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ عليه السلام، فَأَخَذَهُ عُبَيدُ اللَّهِ بنُ زِيادٍ فَحَبَسَهُ، وضَرَبَهُ بِالقَضيبِ، حَتّى شَتَرَ عَينَهُ ١٩٥
( تاريخ اليعقوبى: ج ٢ ص ٢٥٨).