گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٠٠ - ٧/ ١٣ سخنرانى امام زين العابدين عليه السلام در مسجد دمشق
ستايش معاويه و يزيد، زيادهروى كرد.
على بن الحسين (زين العابدين) عليه السلام بر او بانگ زد و فرمود: «واى بر تو، اى سخنران! خشنودىِ آفريده را با خشم آفريدگار خريدى! جايگاهت را از آتش [دوزخ] بر گير».
سپس فرمود: «اى يزيد! اجازه بده تا از اين چوبها، بالا بروم و سخنانى بگويم كه رضايت خدا را فراهم آورد و براى اهل مجلس، اجر و ثوابْ داشته باشد»؛ امّا يزيد نپذيرفت.
مردم گفتند: اى امير مؤمنان! به او اجازه بده تا بالا برود. شايد از او چيزى بشنويم [و استفادهاى ببريم].
يزيد به آنان گفت: اگر اين از منبر بالا برود، جز با رسوا كردن من و خاندان ابو سفيان، پايين نمىآيد.
گفتند: در اين اندازهها نيست و نمىتواند چنين كند.
گفت: او از خاندانى است كه علم را [از كودكى] به آنان خوراندهاند.
آن قدر به يزيد گفتند تا اجازه بالا رفتن را به ايشان داد.
على بن الحسين عليه السلام از منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى خداوند، خطبهاى خواند كه چشمها را گريانْد و دلها را بيمناك كرد و از جمله گفت: «اى مردم! به ما شش چيز، داده شده و با هفت چيز، برتر گشتهايم. دانش و بردبارى و بزرگوارى و شيوايى گفتار و شجاعت و محبّت در دلهاى مؤمنان، به ما داده شده است و با هفت چيز، برترى داريم: پيامبرِ برگزيده، محمّد صلى اللَّه عليه و آله، از ماست. [علىِ] صدّيق، از ماست. [جعفرِ] طيّار، از ماست. شيرِ خدا و پيامبر (حمزه)، از ماست. سَرور زنان جهان، فاطمه بتول، از ماست. دو سِبط اين امّت و دو سَرور جوانان بهشت، از مايند.
هر كس مرا مىشناسد، كه مىشناسد و هر كس مرا نمىشناسد، او را از حَسَب و نَسَبم باخبر مىكنم: من، پسر مكّه و مِنا هستم. من، فرزند زمزم و صفا هستم. من، پسر كسى هستم كه زكات را [پيچيده] در گوشه عبا [براى بينوايان] بُرد. من، پسر