گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧٩ - ٤/ ٢١ پناه بردن مسلم به خانه طوعه
مسلم گفت: قدرى آب به من بده كه عطشم شدّت يافته است.
زن برايش آب آورد تا سيراب شد. او سپس همان جا نشست. زن گفت: بنده خدا! چرا نشستهاى؟ مگر آب نياشاميدى؟
مسلم گفت: چرا- به خدا-؛ ولى من در كوفه خانهاى ندارم. من غريبم و افراد مورد اعتمادم، مرا تنها گذاشتند. آيا مىخواهى در كار خيرى شريك شوى؟ من، مردى از خانوادهاى شريف و بخشنده هستم و كسى مانند من، حتماً خوبى را جبران مىكند.
زن گفت: جريان چيست و تو كيستى؟
مسلم- كه خداوند، رحمتش كند- گفت: اين سخن را وا بگذار و مرا وارد خانهات كن. اميد است خداوند در بهشت، پاداشت دهد.
زن گفت: بنده خدا! اسمت را به من بگو و چيزى را پنهان مكن. من خوش ندارم قبل از دانستن شرح حالت، وارد منزل من شوى. فتنه برپاست و عبيد اللَّه بن زياد در كوفه است.
مسلم بن عقيل به زن گفت: اگر مرا درست بشناسى، به خانهات را هم خواهى داد. من، مسلم پسر عقيل بن ابى طالب هستم.
زن گفت: برخيز و داخل شو. خداوند، تو را رحمت كند!
آن گاه وى را وارد خانه كرد و برايش چراغ روشن نمود و غذا آورد؛ ولى مسلم، غذا نخورد.
چيزى نگذشت كه پسر آن زن آمد. وقتى به خانه رسيد، ديد مادرش به اتاق ديگر، زياد رفت و آمد مىكند و گريان است. گفت: مادرم! رفتار تو و گريهات و رفت و آمدت به آن اتاق، مرا به شك انداخته است. داستان چيست؟
زن گفت: پسرم! چيزى را برايت مىگويم؛ ولى آن را افشا مكن.
پسر گفت: آنچه دوست دارى، بگو.