گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٣ - ١/ ١٦ شب را مهلت گرفتن، براى نماز و دعا و استغفار
حسين عليه السلام، سرش را بلند كرد و فرمود: «پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم. به من فرمود:" تو به سوى ما مىآيى"».
خواهرش به صورت خود زد و گفت: واى بر من!
حسين عليه السلام فرمود: «خواهرم! بر تو چنين مباد. آرام باش. [خداى] رحمان، بر تو رحم كند!».
عبّاس بن على عليه السلام گفت: اى برادر! آنان به سوى تو حركت كردهاند.
حسين عليه السلام برخاست و سپس فرمود: «اى عبّاس! اى برادرم! جانم فدايت! سوار شو و با آنان، ملاقات كن و بپرس كه در چه حالاند و چه شده است و براى چه آمدهاند؟».
عبّاس عليه السلام با بيست سوار، به پيشواز آنان رفت. زُهَير بن قَين و حبيب بن مُظاهر نيز ميان آن بيست تن بودند. عبّاس عليه السلام به آنان گفت: چه شده و چه مىخواهيد؟
گفتند: فرمان امير آمده كه به شما پيشنهاد دهيم كه يا به حكمش گردن نهيد و يا با شما بجنگيم.
عبّاس عليه السلام گفت: عجله نكنيد تا به سوى ابا عبد اللَّه، باز گردم و آنچه را گفتيد، به او برسانم.
آنان، ايستادند و سپس گفتند: او را ببين و از اين موضوع، آگاهش كن. سپس نزد ما بيا و آنچه را كه مىگويد، به ما بگو.
عبّاس عليه السلام، با شتاب به سوى حسين عليه السلام باز گشت تا باخبرش سازد؛ امّا يارانش ايستادند و با سپاهيان دشمن، سخن گفتند. حبيب بن مُظاهر، به زُهَير بن قَين گفت: اگر مىخواهى، تو با مردم، سخن بگو و اگر مىخواهى، من سخن بگويم.
زُهَير به او گفت: تو اين كار را آغاز كردى. پس تو با آنان، سخن بگو.
حبيب بن مُظاهر، به آنان گفت: بدانيد كه- به خدا سوگند-، فرداى قيامت و نزد خدا، چه بد مردمى هستند كه بر او در مىآيند، در حالى كه فرزندان پيامبرش صلى اللَّه عليه و آله