گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٨٢ - ٥/ ٥ عباس بن على عليه السلام
گزارش شده است كه در منابع قابل استناد، ديده نمىشود. براى نمونه، به شمارى از گزارشهاى بىاساس، اشاره مىكنيم. در معالى السبطين آمده است كه:
آن هنگام كه شبِ بيست و يكم ماه رمضان شد و على عليه السلام در آستانه مرگ قرار گرفت، عبّاس عليه السلام را به سينه چسبانْد و فرمود: «فرزندم كه چشم من در قيامت، با تو روشن خواهد شد! فرزندم! هنگامى كه روز عاشورا شد و وارد شريعه شدى، مبادا آب بنوشى، در حالى كه برادرت حسين، تشنه است!»[١].
نيز در كتاب شعشعة الحسينى آمده است:
جناب امير مؤمنان عليه السلام خلوت نمودند. حسنين عليهما السلام و زينب عليها السلام و امّ كلثوم عليها السلام را طلب فرمود و دست مبارك بر سر و روىِ ايشان كشيد و به شدّت مىگريست و ايشان هم مىگريستند، به نوعى كه ساير اولادهاى آن حضرت [كه] در بيرون خانه بودند، بىاختيار، داخل خانه شدند و مىگريستند. پس حضرت امير المؤمنين عليه السلام گرفت دست امام حسن عليه السلام را و به امانت سپرد فرزندان خود را به آن بزرگوار. پس نظر فرمود به عبّاس عليه السلام. ديد گريه او از همه شديدتر است. پس او را به نزد خود، طلب فرمود و شيون بلندى كرد و مفصّل گريست و آن گاه فرمود: «اى پسرم! اى جانم! از حسين، مراقبت كن، كه او امانت خدا و پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله و فاطمه عليها السلام و امانت من است. تو ياور او باش و خودت را فداى او كن». آن گاه، شيون زد و از گريه و فرياد زياد، بيهوش شد[٢].
همچنين در كتاب أسرار الشهادات، آمده است:
گفته شده: زُهَير، پيش از كشته شدنش، نزد عبد اللَّه بن جعفر بن عقيل آمد و به او گفت: برادرم! پرچم را به من بده. عبد اللَّه به وى گفت: آيا من در حمل آن، كوتاهى كردهام؟ زهير گفت: نه؛ [ولى] من به آن، نياز دارم.
راوى گفت: عبد اللَّه، پرچم را به زهير داد و زهير، آن را گرفت و به صورت ناگهانى، پيش عبّاس بن على عليه السلام آورد و گفت: يا ابن امير المؤمنين! مىخواهم خبرى را برايت بازگو كنم كه حفظش كردهام. عبّاس عليه السلام گفت: بگو كه الآن، وقت
[١] الإقبال: ج ٣ ص ٧٣.
[٢] حسين بن حمدان خصيبى، مشهور به غلوّ است. نجاشى در باره او مىگويد:« مذهب او فاسد است»( رجال النجاشى: ج ١ ص ١٨٧). ابن غضائرى نيز در باره او مىگويد:« دروغگو و مذهب او فاسد است. گوينده سخنِ نفرين شدهاى است و به وى اعتنا نمىشود»( الرجال، ابن الغضائرى: ص ٥٤).