گزيده شهادت نامه امام حسين بر پايه منابع معتبر - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٩ - ٧/ ١٩ خبر شهادت مسلم بن عقيل
٢٤٢. الأخبار الطوال: حسين عليه السلام چون از زَرود حركت كرد، مردى از بنى اسد را ديد و از او در باره اخبار كوفه پرسيد. گفت: هنوز از كوفه بيرون نيامده بودم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه كشته شدند و خودم ديدم كه كودكان، پاهاى آن دو را گرفته بودند و بر زمين مىكشيدند.
امام حسين عليه السلام فرمود: « «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[١]. جانهاى خود را به خداوند، وا مىگذاريم».
آن مرد به امام حسين عليه السلام گفت: اى پسر پيامبر خدا! تو را به خدا سوگند مىدهم كه جان خود را و جانهاى خاندانت را كه همراه تو مىبينم، حفظ كنى. به جاى خود، برگرد و رفتن به كوفه را رها كن. به خدا سوگند، در آن شهر، براى تو ياورى نيست.
فرزندان عقيل- كه همراه حسين عليه السلام بودند- گفتند: ما را پس از مرگ برادرمان مسلم، نيازى به زندگى نيست و هرگز باز نمىگرديم تا كشته شويم.
حسين عليه السلام فرمود: «پس از ايشان، خيرى در زندگى نيست».
آن گاه، حركت كرد و چون به منزل زُباله رسيد، فرستاده محمّد بن اشعث و عمر بن سعد- كه او را به درخواست مسلم، با نامهاى حاكى از بىوفايى و پيمانشكنىِ مردم كوفه بعد از بيعتشان، گسيل داشته بودند-، رسيد.
حسين عليه السلام چون آن نامه را خواند، به درستىِ خبر كشته شدن مسلم و هانى، يقين كرد و سخت اندوهگين شد. آن مرد، خبر كشته شدن قيس بن مُسهِر را هم داد؛ همان پيكى كه امام عليه السلام او را از بطن الرُّمّه، فرستاده بود.
گروهى از ساكنان منزلهاى ميان راه كه به امام عليه السلام پيوسته بودند و مىپنداشتند
[١] لَمّا كانَ في آخِرِ اللَّيلِ، أمَرَ الحُسَينُ عليه السلام بِالاستِقاءِ مِنَ الماءِ، ثُمَّ أمَرَنا بِالرَّحيلِ، فَفَعَلنا.
قالَ: فَلَمَّا ارتَحَلنا مِن قَصرِ بَني مُقاتِلٍ وسِرنا ساعَةً، خَفَقَ الحُسَينُ عليه السلام بِرَأسِهِ خَفقَةً، ثُمَّ انتَبَهَ وهُوَ يَقولُ:« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ). وَالحَمدُ للَّهِ رَبِّ العالَمينَ. قالَ: فَفَعَلَ ذلِكَ مَرَّتَينِ أو ثَلاثاً.
قالَ: فَأَقبَلَ إلَيهِ ابنُهُ عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ عليه السلام عَلى فَرَسٍ لَهُ فَقالَ:« إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ) وَالحَمدُ للَّهِ رَبِّ العالَمينَ، يا أبَتِ، جُعِلتُ فِداكَ! مِمَّ حَمِدتَ اللَّهَ وَاستَرجَعتَ؟
قالَ: يا بُنَيَّ! إنّي خَفَقتُ بِرَأسي خَفقَةً، فَعَنَّ لي فارِسٌ عَلى فَرَسٍ، فَقالَ: القَومُ يَسيرونُ وَالمَنايا تَسري إلَيهِم، فَعَلِمتُ أنَّها أنفُسُنا نُعِيَت إلَينا.
قالَ لَهُ: يا أبَتِ، لا أراكَ اللَّهُ سوءاً، ألَسنا عَلَى الحَقِّ؟ قالَ: بَلى وَالَّذي إلَيهِ مَرجِعُ العِبادِ؛ قالَ: يا أبَتِ، إذَن لا نُبالي؛ نَموتُ مُحِقّينَ.
فَقالَ لَهُ: جَزاكَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ خَيرَ ما جَزى وَلَداً عَن والِدِهِ ٢٥٨
( تاريخ الطبرى: ج ٥ ص ٤٠٧؛ الإرشاد: ج ٢ ص ٨٢).